ذبيح الله صفا

1315

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ازوست : يكى پرسيد از شوريده‌يى مست * كه عاشق را شود با دوست پيوست چگونه مىتوان ديدار ديدن * گل از گلزار وصل حسن چيدن چسان ليلى شود مجنون حيران * شود مجنون و بگزيند بيابان چسان شيرين شود فرهاداندوه * چگونه لعل گردد سربسر كوه چسان وامق شود عذراى دلكش * فتد در آتش از آتش شود خوش چگونه نقش گردد عين نقاش * شود اين نكته از آيينه‌ها فاش كشيد از سينه آه دردمندى * بگفتا كاى نهال ارجمندى برافروز از محبت سينهء خويش * بنه آيينه‌يى از عشق در پيش ز صورت سوى بىصورت توان ديد * ازين گلشن گل خودرو توان چيد مظاهر جمله مرآت جمالند * همه حيران ديدار و وصالند تو دل شو تا دلت دلبر نمايد * در ديدار بر رويت گشايد وگر جذب محبت دلكش افتاد * بفرق عشق تاج حسن بنهاد چو عاشق مست گشت از شوق دلبر * دل او عين دلبر شد سراسر كمال عشق و اهل عشق اينست * كه عاشق عين يار نازنينست چو عاشق عين يار دلگشايست * انا المعشوق اگر گويد بجايست * سخن آيينهء رخسار قدسست * به چشم حيرتش ديدار قدسست سخن سرمطلع ديوان عشق است * بظرف لفظ معنىدان عشق است سخن گوياى اسرار الهيست * رموزآموز گفتار الهيست سخن در هر زبان مىگويد اسرار * گشا گوش و شنو مستانه گفتار بهر گوشى ز خود اخبار دارد * چو در اندر صدف آثار دارد گهى از وحى مىگويد خبرها * گه از الهام بنمايد اثرها سخن در پردهء عين و عيانست * سخن بىپرده پيدا و نهانست سخن با حسن معنى روبرو شد * طلوع هرچه شد از گفت‌وگو شد