ذبيح الله صفا

1304

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بپيرى از چه‌رو مىافگنى كار جوانى را * چو ميدانى كه سلخى هست ماه زندگانى را كسى كز بار پيرى حلقه شد قد چو شمشادش * سراپا چشم گرديدست و مىجويد جوانى را دليلى بهتر از افتادگى نبود ره حق را * كه از بالا بپستى آب دارد اين روانى را در آفت‌خانهء دنيا تلاش خاكسارى كن * زمين بودن سپر باشد بلاى آسمانى را اگر خواهى نشاط از حاصل گيتى بكش دامن * كه دارد سرو از آزادگى رقص روانى را گرفت از دست ما پيرى همه بود و نبود ما * بما نگذاشت واعظ هيچ جز داغ جوانى را * آيد چو مرگ هستى پير و جوان يكيست * در پيش برق سبزهء تر با خزان يكيست از هيچكس بجز دوزبانى نديده‌ام * خلق زمانه را همه گويى زبان يكيست واعظ چراغ محفل دلها كلام ماست * ز آنرو كه با زبان دل ما شمع‌سان يكيست * خرد نشمارى حق همكاسگى را اى بزرگ * شير يك پستان دو كودك را برادر مىكند ديده وقت پيريت بى جا نمىآرد غبار * از غم فوت جوانى خاك بر سر مىكند از بلندى مىرسد معنى بهر نزديك و دور * رتبهء گفتار واعظ كار منبر مىكند * قد خميد از ديدن روها به پشت پا بساز * با عصا ديگر به ياد قامت رعنا بساز خودنمايى را نباشد حاصلى جز سوختن * تا بهار اى سبزهء تر زير اين خارا بساز تا نيفتادست واعظ بر تو چشم صبح حشر * اى سراپا زشت بر خود بنگر و خود را بساز * با خلق همنشين و از ايشان بريده باش * مضمون دلنشين ز خاطر پريده باش از خود چنان مرو كه دگر رو بپس كنى * از چشم خويش همچو سرشك چكيده باش * يا رب دل قانع بَدَل سيم و زرم ده * از پاى بدامان سر بىدردسرم ده جز گرد مذلت ز در خلق چه خيزد * عقلى بسر بىخرد دربدرم ده زين چشم چه ديدم بجز از عالم كثرت * چشم دگر از بهر جهان دگرم ده در خانهء دل گرد غم از روزن گوشست * گوشى ز خبرهاى جهان بىخبرم ده