ذبيح الله صفا

1297

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

اوجش وطن مجردانست * معراج سلوك سالكانست از لطف هواش در زمستان * باباطاهر هميشه عريان آن ناسخ مذهب تعين * تجريدپرست بىتغابن آن باز سفيد قلهء هوش * چون كوه پر از صد و خاموش آن عارف بىگزاف بىلاف * سيمرغ شكار قلهء قاف آن باطن‌دان هر مظاهر * چون نام لطيف خويش طاهر . . . ( از مثنوى محيط كونين ) نكوكار باش اى گرامى جوان * كه باشى ز كيد بدان در امان جهان جز سراى مكافات نيست * بيك خنده صد سال بايد گريست ببخش آنچه در دست دارى چو گل * كه فردا پس سر نخارى ز ذل كجا گور تنگت درين ديو لاخ * تواند ازين تنگها شد فراخ عجب گر برآيد به صد گير و دار * كفن‌وارى از دست ميراث‌خوار اگر خواهى از حق نباشى خجل * بپوش و بپوشان بارباب دل بعريان گر اينجا كنى ياورى * شود عيب‌پوشت در آن داورى خدا را بر آن بنده باشد نظر * كه در عيب‌پوشى نشد پرده‌در مدر پرده بر عيب بيچارگان * كه عيب تو در پرده ماند نهان به روزى كه محشر شود آشكار * براندازد اين پرده را پرده‌دار درين پرده بازيچه باشد بسى * كه از بازيش نيست آگه كسى مزن فال بد با دل بخردت * همان به كه در پرده باشد بدت بپرهيز از كردهء ناصواب * بينديش از شرم يوم الحساب مباش اينقدر مست و غفلت‌شعار * كه فردا نخواهى شدن رستگار كه گفتت مى از جام غفلت بنوش * چو مردان شراب حقيقت بنوش * خراب مى بيغش عشق باش * خليل اللّه آتش عشق باش چو در بحر جان افگند عشق شور * شود كوههء موج چون كوه طور دل پير را عشق برنا كند * دم عشق كار مسيحا كند