ذبيح الله صفا

1265

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كشت در خاك چو دهقان ازل دانهء ما * جمع شد حاصل غم زين ده ويرانهء ما دل چو كعبه سيه و چشم چو بتخانه نگار * هست چشم و دل ما كعبه و بتخانهء ما خواب در سر كنى ار گوش بافسانه نهى * خواب بيرون رود از چشم بافسانهء ما عاقلان سلسله برپا همه از وسوسه‌اند * نيست بىسلسله كس جز دل ديوانهء ما راز در سينه به جوش است و زبان رفته ز كار * كاش مىبود سخنگو لب پيمانهء ما تلخكاميم ، چه باشد ز شكرخندهء خويش * عرصهء مصر كنى گر ز شكرخانهء ما آشناروى چو آيينه بهر رو شده‌ايم * غير ما هيچ كسى نامده بيگانهء ما دل پروانهء ما را شرف بال هماست * شمع خورشيد شود از پر پروانهء ما نسبت گنج بويرانه چو باقيست چه غم * گنج را جاى نباشد چو بويرانهء ما مردمى ورز و مرو از بر شيدا امشب * تا شود خانهء چشم از رخ تو خانهء ما * اسير عشق چه پرواى خان و مان دارد * كسى نديد كه پروانه آشيان دارد سخن به وصف لبت گشت زندهء جاويد * كه هركه زنده بود از لب تو جان دارد دلم كه مىزند از نور خنده بر خورشيد * چگونه سينهء زلف تواش نهان دارد به چشم خرد درآمد چو آسمان بزرگ * هوس كنم كه وصال تو جاى جان دارد كشيده سختى از آن سنگدل ز بس دل من * بتن چو دانهء مار اشكم استخوان دارد ز بخت تيره شكايت نكردنم اولى * كه هم ز زلف پريشان او نشان دارد بجلوه خانهء چشم مرا خيال رخت * ز بعد اشك بسامان گلستان دارد اگر ز زهد كسان قدر من نيفزايد * چو من خورم مى گلگون كرا زيان دارد ز لعل او زده تا بر نمك سخن شيدا * بر آن نمك همه را عشق ميهمان دارد * نيارد شمع در محفل چو رويت تاب گستردن * چو مويت باد نارد تاب « 1 » بر مهتاب گستردن من و جام شراب و اختيار كنج ميخانه * ز زاهد از ريا سجاده بر محراب گستردن بكنج خانه بايد سوختن چون شمع ز استغنا * چو مهر و مه نشايد فرش بهر تاب گستردن

--> ( 1 ) - تاب در مصراع اول بمعنى پرتو و در مصراع دوم بمعنى چين و شكنج است .