ذبيح الله صفا
1254
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چين ابرو بحريفان مفروش اى زاهد * سركه در مجلس ما كس نخرد صهبا شو عاشقان فانى محضند حجاب از كه كنى * يكدم اى شوخ كه همصحبت مايى واشو * بردى ز غمش ذبيح جان را بردى * اين ننگ هزاردودمان را بردى نامش بردى و جان ندادى بىدرد * برخيز كه عرض عاشقان را بردى * بود راهى ز دل يكراست تا دل * نه گام از وى خبر دارد نه منزل زمانها پيشتر ز ايجاد عالم * شد اين ره باز بر اولاد آدم طفيل آدمى اشياء ديگر * خورند از حاصل اين بوستان بر رموزش را كه اهل ذوق دانند * گروهى عشق و جمعى شوق خوانند اگر اين شوق آميزش نبودى * فلك هم هيچ در گردش نبودى نه اين ره قطع گردد از بريدن * نه ديوارى توان پيشش كشيدن تو آن معنى كه مىخوانى وصالش * بود اين شوق روحانى مآلش در اشيا حب اگر سارى نباشد * همه اجزاء كون از هم بپاشد ( از منظومهء نرگسدان ) دوستان ياران عزيزان هاىهاى * آه و آه از درد هجران واى واى از جفاى درد هجران شما * بر لب آمد جان من جان شما ايستاده جان بلب در انتظار * تا به خاك پايتان گردد نثار من نيم يك لحظه بىياد شما * هيچ مىآيد شما را ياد ما ياد دورافتادگان كمتر كنيد * ز آنكه ترسم عيش خود بر هم زنيد من گرفتم از ميان بارى كنار * عيشتان خوش باد و صحبت خوشگوار چون مژه با هم شما اندر حضور * وز شما چون چشم بد من دور دور دوستان تا جمع در يك محفليد * ز انبساط صحبت هم غافليد گر جداتان افگند از هم قدر * آن زمان دانيد قدر يكدگر كس مبادا همچو من دور از شما * روزگارم كرده مهجور از شما كردهام خود دشمنى با جان خويش * از كه گيرم بعد ازين تاوان خويش