ذبيح الله صفا

1219

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

در چمن اعتقاد مشق نوا مىكنم * در بغل برگ گل نسخهء مدح و ثنا مدح امام امم شاه نجف كز شرف * داده ز اسماى خود خلعت نامش خدا « 1 » * از بس‌كه خورده نيش خموشى بيان ما * خون شد برنگ غنچه زبان در دهان ما پرواز ما ببال و پر بىتعلقى است * گيرد اگر هواى قفس آشيان ما كس در حيات ما نشد آگه براز آه * آيينهء هما نشود استخوان ما تيرش چو آتش از دل فولاد مىجهد * بازوى ضعف قبضه گرفت از كمان ما جايى كه خاك معركه بر باد مىرود * گردى كه برنخاسته از جا نشان ما شد استخوان سينه سطرلاب امتحان * داغ تو بود اختر هفت آسمان ما الفت بهر ديار كه باشد غريب نيست * وحشت بجان رسيده ز دست و زبان ما رفتار كبك يافته هر نقش پا اسير * در رهگذر جلوهء سرو روان ما * سبزهء ما كى ز برق خرمى انديشه داشت * گر دميد از آب حيوان آتشى در ريشه داشت از شكست توبه كار عشرت ما شد درست * آسمان ما را گرفتار طلسم شيشه داشت چون كنم با طعنهء دشمن كه كوه سخت‌جان * صد جراحت بر دل از تيغ زبان تيشه داشت بهره‌ور مىشد ز گوهرهاى طبع من اسير * گر طريق اين سخن‌دزدان شاعرپيشه داشت * صبرم حريف عربدهء نيم‌ناز نيست * شادم كه عمر رنجش بى جا دراز نيست آشفتگى ز سايهء من موج مىزند * كس روشناس پرتو خورشيد راز نيست ما مرغ دل برشتهء نظاره بسته‌ايم * طالع نگر كه مژدهء پرواز باز نيست عشق پلنگ‌خو نشناسد جوان ز پير * گل را ببزم شعله ز خار امتياز نيست راضى بدشمنى شده‌ام ، رشك غير نيست * بگذر ز كشتنم كه نيازست و ناز نيست بيند بسوى غير و دلش صيد رشك ماست * غمگين مباش اسير كه دشمن‌گداز نيست

--> ( 1 ) با توجه به آنچه پيش از اينها دربارهء تكرار قوافى و شيوع آن در بين شاعران اين عهد گفته‌ام ، خواننده از تكرار قافيه‌هاى : بقا ، آشنا ، پا ، هوا ، وفا در اين چند بيت از آغاز قصيدهء اسير تعجب نخواهد كرد .