ذبيح الله صفا
1208
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* سيمرغ محبتى كنام تو چه شد * همنام جمى بگو كه جام تو چه شد هركس بمقام خود ، مقام تو كجاست * اى ساكن قعر چاه بام تو چه شد * عنقا بسر بام تو پر اندازد * از هيبت تو كوه كمر اندازد آن اختر روشنى كه هر صبح ز شرم * بر پاى تو آفتاب سر اندازد * افتاد مرا بخويش كار عجبى * تاراج دلم نمود يار عجبى پيشم بخلاف عادت آورد سپهر * روز عجبى و روزگار عجبى * ز هر تسبيح دستم عار دارد * كه سبحه بر ميان زنار دارد من آن تسبيح را بر دست گيرم * كه او ذاكر بود گر من بميرم * در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل * هركه دارد ميل ديدن در سخن بيند مرا * دلم به هيچ تسلى نمىشود حاذق * بهار ديدم و گل ديدم و خزان ديدم « 1 »
--> ( 1 ) - اين بيت حاذق بسيار شهرت يافته و ميرزا صائب آن را در غزلى تضمين نموده و گفته است : جواب آن غزل حاذقست اين صائب * بهار ديدم و گل ديدم و خزان ديدم