ذبيح الله صفا
1206
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
حلاوت نيست ليكن او خود را به از انورى مىدانست . ديوانى در كمال تزيين مرتب ساخته در قاب مرصع گذاشته هرگاه بمجلس مىآورد هركه بتعظيم آن برنمىخاست اگر عمده هم مىبود ناخوشى مىكرد و آن را بر رحل طلا گذاشته مىخواندند » ( مآثر الامرا ) . ازوست : پر از محبت معشوق ماست سينهء ما * قرين كس نشود يار بىقرينهء ما ستارهيى كه شب بخت را كند روشن * طلوع مىكند از آسمان سينهء ما نزاكت دل ما بين و حرف سخت مگوى * كه سنگ راست خطرها ز آبگينهء ما سپهر و كرسى و عرشند زينههاى دلم * نعوذ باللّه اگر كس فتد ز زينهء ما ز كشتى دل ما پا برون منه حاذق * بر آب خضر روان مىشود سفينهء ما * هركه جمعيت آن زلف پريشان ديدست * او پريشانى ايام فراوان ديدست تشنگان لب جانبخش ترا خضر چو ديد * شد پشيمان كه چرا چشمهء حيوان ديدست گل بخلوت ندهد بار بهركس ورنه * همچو بلبل همه كس راه گلستان ديدست حاذق از ديدن روى تو چه بيند يا رب * زلف ناديده بسى خواب پريشان ديدست * مقيد سر زلف تو پرغرورانند * شكار آهوى چشم تو شير زورانند جماعتى كه مرا پند مىدهند از عشق * نكردهاند برويت نگه كه كورانند ز بس كه معنى شيرين بهر طرف ريزم * بگرد خامهء من صف كشيده مورانند غمين مباش تو حاذق ز خلق كاين مردم * به شكل مردم و در فعل چون ستورانند * لبتشنهايم و بر لب دريا نشستهايم * يك گام ره نرفته و از پا نشستهايم راه سفر چگونه كنم طى كه در دو گام * مانند نقش پاى به صد جا نشستهايم هر لحظه همچو باد كنم سير عالمى * با آنكه همچو كوه بيك جا نشستهايم گر حفظ ما خدا نكند حال چون شود * ما شيشهايم و پهلوى خارا نشستهايم از كنج خانه بر در كس پا نمىنهيم * آسوده از شرارت دنيا نشستهايم دى وعده كرد يار و نيامد برم كنون * در انتظار وعدهء فردا نشستهايم