ذبيح الله صفا

1190

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كدام جور تو عشاق را تسلى داد * كه باز بر سر كويت ز ناله خاموشند حسد برم همه بر مردمان ديدهء خويش * كه با خيال تو شبها چرا هم‌آغوشند برغم كيست الهى تپيدنت كه دگر * ز غيرت تو ملايك تمام در جوشند * بىصفاى مهربانى بر دلم صهبا مريز * باده بر خاكم اگر ريزى باستغنا مريز در حقيقت خون ما با آبروى ما يكيست * خون ما را تا نريزى آبروى ما مريز دلبر ما را نصيب غير مپسند اى رقيب * از كف لب‌تشنه مستان آب و بر دريا مريز غنچهء گل دست‌پرورد بهار بىغمى است * آتشم بر فرق ريز اما گلم بر پا مريز اى كه درد باده بهر ريختن آماده‌اى * گوشهء سجاده ما هست بر صحرا مريز بر الهى خصميت اى ساقى طالع بس است * زهرش اندر كام عيش از زهر اژدرها مريز * صبا بر دوش او چون افگند زلف از بناگوشش * سيه‌مستى است پندارى كه مىآرند بر دوشش شهادت را حلاوت اين‌قدر سرشار كى باشد * مگر اين نوش‌دارو را سرشتند از لب نوشش نه آسانست بى خود شعله را در بر كشيدنها * گدازش يافت هر دستى كه بست احرام آغوشش نيارم ياد هجران در وصالت همچو ناكامى * كه دولت يابد و دوران بد گردد فراموشش بتعليم ادب گر با الهى سر كنم روزى * بساط حكمت يونان شود بازيچهء هوشش * يا زخمها به سينه ز تيغ جفا بريم * يا از دل تو كينه بسعى وفا بريم جان داده‌ايم بهر تو سهلست اگر دمى * فيض حيات از آن نگه آشنا بريم اى كاش گردى از سر كويش بما دهند * تا عزل نامه‌ها بسوى توتيا بريم ترك مروتست كه بيمار عشق را * از بستر هلاك بدار الشفا بريم