ذبيح الله صفا

673

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* « 1 » نعمة الله اختر برج سعادت شاه يزد * آنكه چرخش سرنمىپيچد ز طوق انقياد چون بتبريز آمد ارباب سخن گشتند ازو * بر مراد خويش قادر جز شريف نامراد با وجود آنكه گفتم مدح او بيش از همه * از همه كمتر در انعام بر رويم گشاد گرچه محتاجم و ليكن بيش از آنم همت است * كز عطاهاى كمم گردد دل غمديده شاد كاشكى هيچم ندادى تا چو حافظ گفتمى * « شاه يزدم ديد و مدحش گفتم و هيچم نداد » « 2 » زهى ز خوى بدت گرم فتنه را بازار * خدا ز خوى تو بيزار و خلق در آزار ز روى و خوى تو صد بار بر دلست مرا * بدست و رويت و خويت از آن بتر صدبار چو سرنگون شود ابروى زرد و چشم كبود * كه سقف قصر جمال تراست نقش و نگار بعينه بچه ماند به نونى از زرنيخ * كه باشدش ز پى زيب نقطه از زنگار قلم كه بود كليد در خزانهء جود * بدست ممسك تو چون رسيد شد مسمار چو كارم از تو گشادى نيافت چون دفتر * بپيچ بر خود از اعراض هجو چون طومار تو از خرى در نظم مرا اگر نخرى * نه نظم را شكند قدر و نه مرا مقدار ولى ترا شكند طمطراق استيفا * ز من شكست چو يا بى بهجو مستوفا كسى به چشم كبود تو كم نمودارست * چراكه آينه‌ات در حجاب زنگارست مرا گمان كه ز نيل است داغ بر زرنيخ * ترا خيال كه گل كرده زعفران زارست ز آتش دل ما درگرفته گوگرديست * كزو هميشه فروزان چراغ ادبارست بوقت گريه چو قارورهء شكسته بود * كز آن دو شيشه روان شاشهء دو بيمارست دو لاجورد نگينند ليك ناكنده * اگر اشاره نمايىكننده بسيارست

--> ( 1 ) اين قطعه را به نعيم الدين نعمة الله ثانى معروف بشاه نعمة الله يزدى فرستاد . ( 2 ) دو بند از تركيبى كه در هجو غياث الدين مستوفى سرود براى نمونه‌يى از هجاهايش كه معروفست ، نقل مىشود . چنان كه از گفتار شاعر معلومست غياث الدين مذكور مردى زردموى و كبودچشم بود .