ذبيح الله صفا

1177

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

او نبود اما كليم و چند تن ديگر درين هنرنمايى مهارت خاص دارند « 1 » . ازوست : نيلگون شد فلك از تيرگى اختر ما * گردد آيينه سيه‌تاب ز خاكستر ما بىكسانيم گذارى بسر ما كه كند * مگر از گريه گهى بگذرد آب از سر ما نه تذرويم و نه طاوس چه در ما ديدست * كه پرد ديدهء دام از پى بال و پر ما روى گرمى چو نبينيم بكس وانشويم * نخل موميم و بجز شعله نچيند بر ما اى دل انگار كه چون تيغ ببند افتاديم * بهتر آنست كه ظاهر نشود جوهر ما نشأه از باده نديديم و طرب از مستى * خاك محنت‌زده‌يى بود گل ساغر ما اشك اختر همه از ديدهء گردون بچكد * مصلحت نيست كه دودى بكند مجمر ما پيش اين جوهريانى كه درين بازارند * قيمت رشته فزونتر بود از گوهر ما نيست دور از اثر طالع پست تو كليم * كه بچاه افتد اگر سير كند اختر ما * چشمت بفسون بسته غزالان چمن را * آموخته طوطى ز نگاه تو سخن را پيداست كه احوال شهيدانش چه باشد * جايى كه بشمشير ببرند كفن را معلوم شد از گريهء ابرم كه درين باغ * جز باد به كف نيست هوادار چمن را آب دم تيغت چو بخاطر گذرانم * خميازه كند باز لب زخم كهن را

--> ( 1 ) - از تمثيلها و ارسال مثلهاى اوست : مرا مسوز كه نازت ز كبريا افتد * چو خس تمام شود شعله هم ز پا افتد بىديده راه اگر نتوان رفت پس چرا * چشم از جهان چو بستى از آن مىتوان گذشت در محفلى كه تازه درآيى گرفته باش * اول بباغ غنچه گره بر جبين زند روزگار اندر كمين بخت ماست * دزد دايم در پى خوابيده است تا توانى ناتوانان را به چشم كم مبين * يارى يك رشته جمعيت دهد گلدسته را تو بىزبانى ما را حريف حرف نه‌اى * بداد ما برس امروز تا زبانى هست روشندلان حباب‌صفت ديده بسته‌اند * روزن چه احتياج اگر خانه تار نيست ما ز آغاز و ز انجام جهان بىخبريم * اول و آخر اين كهنه كتاب افتادست ميخانه‌نشينيم نه از باده‌پرستى است * از دل نتوان كرد برون حب وطن را . . .