ذبيح الله صفا

1173

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ليكن چنان كه از يك غزل مشهورش برمىآيد ازين رفتن دل خوشى نداشت و مىگفت : ز شوق هند ز آنسان چشم حسرت بر قفا دارم * كه رو هم گر به راه آرم نمىبينم مقابل را اسير هندم و زين رفتن بى جا پشيمانم * كجا خواهد رساندن پرفشانى مرغ بسمل را بايران مىرود نالان كليم از شوق همراهان * بپاى ديگران همچون جرس طى كرده منزل را و همين پشيمانى از سفرى كه در پيش گرفته بود باعث گرديد كه بيش از دو سال و اندى در ايران نماند و بهندوستان بازگردد . اين‌بار كليم ملازمت مير محمد امين ميرجملهء شهرستانى متخلص به روح الامين ( بشرح حالش بنگريد ) اختيار كرد و پس از چندگاه در آغاز پادشاهى شاه جهان ( جلوس در 1037 ه ) بدين پادشاه تقرب جست و محل توجه و عنايت او گرديد و سر انجام خطاب ملك الشعرايى يافت . در اواخر عمر كليم به درد پا دچار شد و در يكى از قصيده‌هاى خود بدين بيمارى اشاره كرده و گفته است : روزگارم بس كه دارد ناتوان از درد پا * چون دم تيشه است بر پا عطف دامان قبا شام اگر عزم نشستن مىكنم مانند شمع * رفته رفته صبح خواهم با زمين شد آشنا و اينكه نصرآبادى گفته « در آخر كوفتى بهم رسانيده رخصت توطن در كشمير يافت » اشاره‌ييست به همين بيمارى . كليم اين اجازه را هنگامى دريافت كه بهمراه شاهجهان به كشمير رفته و آن سرزمين را براى واپسين‌جاى اقامت برگزيده بود ولى وابستگى او بدرگاه شاهجهان با اين گوشه‌گيرى از ميان نرفت بلكه او در آن سرزمين مقررى سالانه‌يى از دربار داشت و همچنان شاعر برگزيدهء شاهجهان و ستايشگر او بود و در آنجا بنظم « پادشاه‌نامه » يا « فتوحات شاهجهانى » اشتغال داشت و هنگامى كه شاه جهان بسال 1055 دوباره بكشمير رفت كليم قصيده‌يى در تهنيت مقدم پادشاه سرود و خلعت و دويست اشرفى برسم صله گرفت و همچنان در آن ديار بسر مىبرد تا در 1061 [ يا 1062 باختلاف ضبط در تذكره‌ها ] درگذشت و همانجا در كنار گور سليم تهرانى و قدسى مشهدى به خاك سپرده شد و غنى كشميرى در قطعهء زيرين با تعيين محل گور او تاريخ وفاتش را بدينگونه يافت :