ذبيح الله صفا

1169

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بسال و ماه نگنجد شمار داغ دلم * حساب داغ تو روز حساب مىبايست بيك گشودن چشم تو گشت معلومم * فسانه‌يى كه به چندين كتاب مىبايست خموش وصل جمال تو مىكند فرياد * كه مهر بر دهن آفتاب مىبايست شهيد زخم تو تا روز حشر مىگويد * كه خون خفتهء ما مشك ناب مىبايست * تنم بىوصل او از تهمت هستى خجل باشد * نفس در سينه‌ام بال تپيدنهاى دل باشد بگرد كلفت از بس چهرهء زردم گرفتارست * به دريا گر فتد عكس از دلم در زير گل باشد تراود هستى از سيماى خود اهل شهادت را * بپيچم گر سر از شمشير او خونم بحل باشد بپوشم گر ز رويش چشم قاسم زنده كى مانم * نفس در سينه با تار نگاهم متصل باشد * تا چند نشأه موج زند در دماغ دل * اى عشق مستيى كه بريزم اياغ دل يا رب اسير دام كه شد ، هر نفس غمى * در سينه‌ام درآيد و جويد سراغ دل دوزخ كجا و سينهء لبريز غم كجا * گردى بود چكيده ز دامان داغ دل مدهوش تا بحشر بمانيم اگر شود * بوى غم تو باده‌فروش دماغ دل قاسم بريز تخم جنون را كه جوش زد * صد چشمه‌سار درد بهر سوز داغ دل * بس كه تاريكست از بخت سيه كاشانه‌ام * جامه نيلى مىكند مهتاب در ويرانه‌ام نيستم فارغ ز سير بند و زندان يك نفس * گاه در چاك قفس گه در شكاف شانه‌ام چون دلم گيرد تپيدن چرخ را از جا كند * در فلاخن مىگذارد آسيا را دانه‌ام بىتو در عمرى كه مى در ساغر عشرت كند * مىكشد شمشير بر ساقى لب پيمانه‌ام قصهء بىتابى من چرخ را حيران كند * پاى رهرو را كند در خواب خوش افسانه‌ام گر نباشد شمع در محفل به ياد بزم او * مىنشيند چون مگس بر انگبين پروانه‌ام نى نسيم نوبهارم نى شميم زلف يار * حيرتى دارم نمىدانم چرا ديوانه‌ام با دل مخمور قاسم جذبه‌يى ديگر نبود * مى خود آيد از لب خم تا لب پيمانه‌ام * ز بس با بىقراريهاست پيوند قرار من * زند دامان وحشت بر رم آهو غبار من