ذبيح الله صفا

1165

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

واى بر آنكه كند توبه در ايام بهار * اين گناهيست كه مستوجب بخشيدن نيست شايد اين‌طور توان يك دو قدم پيش افتاد * هيچ بهتر بره شوق ز لغزيدن نيست كعبهء اهل نيازست در دوست سليم * حاجت مرحله و باديه گرديدن نيست * حاصل من نيست از شهد سخن جز كام تلخ * در دهان من زبان تلخست چون بادام تلخ گفته‌اند از نام آتش لب نمىسوزد ولى * تلخ مىگردد دهان من برم چون نام تلخ گرچه آب زندگانى مىچكد از لب مرا * يك نفس همچون صراحى نيستم بىكام تلخ زآن لب شيرين عجب دارم كه اينها سرزند * قاصد آيا از كجا آورده اين پيغام تلخ بوسه‌يى هم كاشكى مىشد نصيب من سليم * بشنوم تا چند از شيرين‌لبان دشنام تلخ * دلم از نالهء مرغان چمن مىلرزد * هركه فرياد كند پيكر من مىلرزد نفس باد خزان در تو اثر كرده مگر * سخت آواز تو اى مرغ چمن مىلرزد جوهر جرأت هر دل ز زبان معلومست * دلو در چاه چو خاليست رسن مىلرزد بس كه رسوائيم آورده قيامت بسرش * چون برى نام مرا خاك وطن مىلرزد جنبش لاله و گل نيست ز تأثير صبا * كه ز رشك رخت اعضاى چمن مىلرزد پيش او كشته شدن را سببى نيست سليم * دل چو سيماب از آن در بر من مىلرزد * اى به غير از من ناكام بكام همه كس * بادهء وصل تو چون آب بجام همه كس به كسى هر نفس الفت نتوان كرد اى دل * چون كبوتر منشين بر لب بام همه كس بادهء ناب چه خاصيت خاصى دارد * كه حلال تو شد اى شيخ و حرام همه كس قاصد آورد بياران خبر يار سليم * بود در نامه بجز نام تو نام همه كس * كدام سر كه نشد خاك آستانهء عشق * علاج باد غرورست رازيانهء عشق متاع صبر و خرد را بجاى ديگر بر * كه نيست غير زر قلب در خزانهء عشق چو كاغذى كه درآيد ز مدّ مشق بموج * تنم سياه شد از نقش تازيانهء عشق بموج فتنه چو سيلاب خانهء ما را * خراب كرد كه بادا خراب خانهء عشق