ذبيح الله صفا

1143

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

چنان عكس دامن زدى بر بصر * كه در دل نشستى خدنگ نظر ز بس روشنى كاندر آن خانه بود * ضيا سايهء بال پروانه بود نمىديد چشم اندر آن بزمگاه * سياهى بجز نور شمع نگاه فتادى بر آن بزمگه چون نظر * شدى سرمهء ديده نور بصر بمحفل ز بس روشنى بود جمع * درو سايه روشن فتادى چو شمع صراحى در آن مجلس پرسرور * چو شمعى است از پاى تا فرق نور بگردش درو جام مى صبح و شام * چو زوار بر دور بيت الحرام چه جام آفتاب از فروغش خجل * چو آيينهء عاشقان صاف‌دل درو عكس شمع از صفاى شراب * چو اخگر سيه‌گون نمودى در آب بدورش زده حلقه نور نگاه * ولى تيره چون هاله بر دور ماه . . . * دلم شد سياه از غم روزگار * گرفته مگر ماتم روزگار به حدى سياهى درو گشته جمع * كه در وى سويدا كند كار شمع ز بس تيرگى از دلم دود داغ * عيان چون در آيينه عكس چراغ من بيدل از تيره‌بختى چو دود * اگر در جگر شعله كارم چه سود كه بر سينه‌ام داغهاى سپهر * چراغيست هريك فروزان چو مهر شود روشن از نور آهم جهان * كه خورشيد در سينه دارم نهان اگر پنبه بردارم از روى داغ * جهان سوزد از سايهء اين چراغ دل من كه شد پايمال ستم * نشسته است چندان بر او گرد غم كه چون شعله باشد ز دودش كفن * چو اخگر ز خاكسترش پيرهن . . . * سرشكم كه بحرست ازو منفعل * غباريست آغشته با خون دل چو از گرمى سينهء پرشرار * شود خشك چشمم شود پرغبار بدامان ز مژگان چو مىريزمش * ز پرويزن ديده مىبيزمش ولى باشد آن توتياى بصر * همه پر ز پرگاله‌هاى جگر دمى چون برم سر بجيب جنون * به ياد آرم آن زلف زنگارگون