ذبيح الله صفا

1139

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* ز پيكان تو در دل رخنهاى كارگر دارم * هنوز از حال خود با اين پريشانى خبر دارم نيم گر سايهء گل پرتو خورشيد تابانم * كه از خون‌گرمى خود در دل خارا اثر دارم سزاوار نشستن نيستم چون دود بر مجمر * كه سوداى پريشان گشتن از صد رهگذر دارم براهت مىدهم تسبيح را زنار مىگيرم * درين سودا اگر يك سود دارم صد ضرر دارم مدام از عندليب گلشن شيراز مىگويى * درين گلزار من هم حرفى از گل تازه‌تر دارم تو يك عيب مرا مىبينى و من صد هنر دارم * شراب تلخم اما رنگ خوناب جگر دارم نمىآسايم از پرواز و يك ساعت نمىدانم * كه مكتوب كدام آشفته را بر بال و پر دارم در آن گلشن بهارم مىكند تكليف گل چيدن * كه گردانم ز دست افتد نمىخواهم كه بردارم درين ايام از دست دلم كارى نمىآيد * نه داغى بر جگر نه آفتابى در نظر دارم چو ابر از قطره‌هاى اشك خود يارى نمىخواهم * اگر لب‌تشنه‌ام كى چشم بر آب گهر دارم سحاب رحمتم وز قيمت گوهر نمىگويم * نمىخواهم سرشك خويش را از خاك بردارم ز خون‌افشانى بال و پرم عالم گلستان شد * درين گلزار از يك زعفران صد نخل تر دارم از آن نوباوه‌يى هر لحظه بر لب مىرسانم من * كه در هر گوشهء دل نخلهاى بارور دارم سكندر نيستم كآيينه‌يى خواهم كه از دلها * هزار آيينه چون خورشيد هر شب زير سر دارم چه شد كز خون دل رگهاى چشمم شاخ مرجان شد * درين دريا جواهر دارم و بىحد و مر دارم اگر خاك بدخشان نيستم خون شهيدانم * كه در هر قطرهء آن پاره‌يى چند از شرر دارم چو كرم شب‌فروز از پرتو دل راه سركردم * نه با خضرى رفيقم نه چراغى راهبر دارم نشان عافيت در كشور يك دل نمىبينم * درين ايام ازين ويرانه‌ها عزم سفر دارم ز آن دايم بباد بىنيازى مىدهم كشتى * كه اميد نجات از پادشاه بحر و بر دارم . . . * مجنون طبيعتيم و جنونست كار ما * سرمشق عالمى شده لوح مزار ما پاس نفس بدار كه الماس سوده‌ايم * ناگاه در دل تو بماند غبار ما ما چون گل چراغ در آتش شكفته‌ايم * در دامن كسى نخليدست خار ما برگ حنانه‌ايم و باميد رنگ و بو * در دست ديگريست خزان و بهار ما ما مشرقى بهار گلستان عشرتيم * پيمانهء مى است گل آبدار ما *