ذبيح الله صفا

668

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

عيان شد پس از ظلمت دى شكوفه * كما ادبرَ الليلُ و الصّبحُ اسفَر صبا جويد از عطسهء خار نافه * هوا گيرد از گريهء بيد عنبر معطر از آن گشته پيراهن گل * كه در زير او غنچه افروخت مجمر از آن قد برافراخت در باغ نرگس * كه در گوش گل افگند حلقهء زر وز آن منحنى گشت قد بنفشه * كه بوسد كف پاى سرو و صنوبر چرا خاك زر مىشود در كف گل * اگر نيست گل در چمن كيمياگر كنون كز گل آتش‌پرستست طبعش * فروزد بر آتشگه شاخ آذر از آن آب آتش مزاج ار توانى * پى دفع سوء المزاجم بياور كه با اختر بخت ناسازگارم * سر كينه دارد سپهر ستمگر درين روز فرخنده‌فال همايون * كه بر مركز عدل مىگردد اختر ندانم چرا مىكند جور با من * سپهر ستم‌پيشهء سفله‌پرور چرا ساخت رخسارهء بخت ما را * چو آيينهء طبع جاهل مكدر چرا محنت از شش جهت شد محيطم * بدوران فرمانده هفت كشور محمد همايون كه بخت بلندش * گذشتست از تارك چرخ اخضر * لطف ساقى تا بمى همدم نمىسازد مرا * فارغ از انديشهء عالم نمىسازد مرا باد بوى زلف يار آورد ور نى بوى گل * اين‌چنين آشفته و درهم نمىسازد مرا گرچه مى از آينهء دل مىزدايد غم ولى * يكزمان آن فكر او بىغم نمىسازد مرا از سفال درد درد محنت و غم مىكشم * بادهء عشرت ز جام‌جم نمىسازد مرا تا خيال آن پرى از خود مرا بيگانه كرد * آشنايى با بنى آدم نمىسازد مرا چون بناى هستى من رو بويرانى نهاد * سيل اشك و ديدهء پرنم نمىسازد مرا . . . * بنمود ماه نيمشب از گوشه‌يى رخسار خود * از ماه كمتر نيستى بنما تو هم ديدار خود عيدست و خوبان جلوه‌گر هرسو تماشاى دگر * صد خار حسرت در جگر ما راز گلرخسار خود دارم دلى و صد هوس مهرى نمىبينم ز كس * پيش كه گويم يك نفس حال دل بيمار خود از بيم خويش يك زمان چون نيست ياراى فغان * با نى نهادم در ميان راز دل افگار خود