ذبيح الله صفا
1133
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* دى قاصد يار آمد و مژگان ترى داشت * از يار مگر بهر هلاكم خبرى داشت عمرى بره يار دلم تخم وفا كشت * پنداشت كه اين تخم كه مىكاشت برى داشت آن بود دل جمع كه از دست بتان بود * صد پاره و هر پارهء او را دگرى داشت زآن پيش كه تازى فرس ناز بميدان * با حلقهء فتراك تو اين كشته سرى داشت غمنامهء من بين چه كنى قصهء يعقوب * او نيز چو من داغ فراق پسرى داشت پايان شب محنت من صبح اجل بود * بس طرفه شبى بود و قيامت سحرى داشت شد جزم بعزم سفر عشق فصيحى * هرچند كه در هر قدم آن ره خطرى داشت * آن سرو خرامان كه گذشت از چمن كيست * و آن شمع برافروخته از انجمن كيست شمعى كه چراغ دل ما روشن ازو شد * روشن شود اى كاش كه در انجمن كيست جان يافتم از بوى تو اى باد سحرگاه * اين بوى خوش از طرهء عنبرشكن كيست بويى كه منور شد ازو ديدهء يعقوب * بو بردهام امروز كه در پيرهن كيست آن مرغ كه رم كرد ز من رام كه گرديد * و آن روح كه رفت از تن من در بدن كيست شبها دو لب من بهم از ناله نيايد * تا او همه شب خفته دهن بر دهن كيست در نظم فصيحى رقم نام چه حاجت * پيدا بود از حسن ادا كاين سخن كيست * ماييم جدا از تو بغم ساختهيى چند * با ياد تو دل از همه پرداختهيى چند ماييم ز سوداى بتان سودنديده * بىفايده نقد دل و دينباختهيى چند ديدى كه چسان راز مرا پرده دريدند * از روى نكو پرده برانداختهيى چند كردند لگدكوب ستم اهل وفا را * در عرصهء حسن اسب جفا تاختهيى چند رخسار تو كردند بآيينه برابر * از بىبصرى قدر تو نشناختهيى چند بگشاى خدنگ مژه كز ذوق بميرند * جانها سپر تير بلا ساختهيى چند ارباب محبت چه كسانند فصيحى * در كوچهء محنت علم افراختهيى چند