ذبيح الله صفا
1129
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
وفات فصيحى بسال 1049 ه اتفاق افتاد و شاگردش درويش واله تاريخ آن را « بگو فصيحى آزاده سوى جنت شد » يافت . در روز روشن ( ص 629 ) تاريخ اين واقعه 1031 ثبت شده كه البته نادرستست . شعر فصيحى روان و سالم و بسيار متمايل بشيوهء استادان خراسانست . غور در مضمونهاى دقيق و فدا كردن الفاظ در راه بيان آنها در سخن او مشهود نيست و او هر معنى و نكتهيى كه انتخاب مىكرد در بيان صريح و روان خود بسادگى و بىآنكه بتركيبهاى استعارى پيچيده و دشوار نظر داشته باشد بشعر درمىآورد ، به همين سبب است كه تقى الدين اوحدى او را در خوشطرزى مستثنى دانسته و اشعارش را « بغايت بامزه و تر و تازه » يافته است و گفته كه « كمال حلاوت و نمك با اداى كلام و بيان او هست » و فخر الزمانى هم او را « فصيحترين شعراى خراسان » و سرآمد مستعدان آن سامان و اقسام اشعارش را بىنظير و دلپذير دانسته است . با اين حال فصيحى چنان كه رسمست از گزند بدانديشان زمان در امان نماند ، بدين معنى كه رندان با اندك تصرفى در يكى از بيتهايش او را بباد تمسخر گرفتند و بتعبير امروزى « او را دست انداختند » . اصل آن بيت كه از بحر هزج مثمن اخرب مكفوف محذوفست ، اينست : صبح از پى گل چيدن چون عزم چمن كرد * دامن شده تن جمله گل لعل نشان را تصرف رندانهء بدانديشان در مصراع اول ازين بيت بود كه با تغيير « كرد » به « كردم » هموزن آن را تغيير دادند و هم معنى آن را به كلى از آنچه مراد شاعر بود دور نمودند و به بيمزگى كشانيدند . آنگاه يكى از معاصرانش بنام « ملا سيرى گلپايگانى » كه مردى شوخطبع و بىپروا و از ملازمان امام قليخان والى فارس بود قطعهء زيرين را در اينباره خطاب بفصيحى ساخت : اى آنكه ببازار سخن طبع منيرت * بگشوده بهمچشمى خورشيد دكان را بيتى ز تو افتاده در افواه خلايق * كان بيت دهد چاشنى قند دهان را ليك اهل نفاقش بهم از روى تمسخر * گويند كه اين بيت بلنديست فلان را يك مصرع آن چون شب هجران بدرازى * بنديست گلوى خرد و گردن جان را