ذبيح الله صفا
1105
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
جدائيم ز صفاهان بود بسى مشكل * كه زود زود دل از دل نمىتوان برداشت ز عبن سرمه به چشم بتان سيهپوشست * كه پا براى چه از خاك اصفهان برداشت گمانش اينكه مرا برگرفته است از خاك * فلك كه رويم از آن خاك آستان برداشت ببخت عشق مكاريد تخم عيش بدل * كه گل بچهرهء من كشت و زعفران برداشت هنوز رسم گدايى نبود در عالم * كه ديده كاسه بدريوزهء بتان برداشت مسافرم پى كحل الجواهر و چشمم * جهان به زير پى آورد تا نشان برداشت به آستانهء شاه نجف كه خاكش را * بتوتيايى كحال اختران برداشت * هر كس كه زد بصدق دم از عشق چون سحر * از جيب آفتاب برآرد هميشه سر ز آسودگيست گر بودت پيرهن درست * از خامى است گر بودت آب در جگر از خويشتن برون رو زآنسانكه سوى دوست * صد بار اگر شوى نشود سايه را خبر از جور يار برنتوان داشت دل ز يار * از بهر درد سر نتوان كرد ترك سر در فرقت تو روز حياتم بشب رسيد * اى شام طرهات شب هجر مرا سحر يك ره چو دولت از در اميد من درآى * اى از غم جمال تو خورشيد دربدر دردم ز بدگمانى باور نمىكنى * گر چون سرشك خويشتن افتم ز دل بدر اى فتنه را كرشمهء چشم تو رهنماى * دلهاى خسته را سر زلف تو راهبر مگذر ببوستان كه مبادا كند ز شوق * با قامت تو سرو سهى دست در كمر دست طلب ز دامن خورشيد بازداشت * هر ذرهيى كه ديد به روى تو يك نظر اى رشك آفتاب بدوران حسن تو * رسمى است تازه عاشقى ذره با قمر انجم ز ديدن مه روى تو كردهاند * خورشيد را ز انجمن آسمان بدر مغرور حسن خويشى و دانستهاى تو هم * كاين رتبه در جمال ندارد كسى دگر قدرت ز آسمان گذرد گر ز روى صدق * سايى جبين به خاك در شاه بحر و بر شاه نجف على ولى آنكه درگهش * بر پيش طاق كيوان سايد ز قدر سر * بتى كه داشت نگاهش مرا ز حيرت لال * درآمد از در من نيم شب خيال مثال چو شمع شعلهء شوق منش روان از پيش * چو سايه دود دل عاشقانش از دنبال نگه چو تيززبانان بگفتوگو مشغول * كرشمه همچو كريمان در انتظار سؤال