ذبيح الله صفا

1093

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ديدم پس از آنش بمذاق دل و جانم * يك داروى شيرينِ تَر و هوشبر آمد دارو نه شراب خم وحدت كه ببويش * عقلم ز وجود دو جهان بىخبر آمد از لذت او خاصيتى يافت مداوم * در محبره نى رفت قلم نيشكر آمد نفعيم و عيبم هنر افتاده ز توفيق * هر عيب كه سلطان بپسندد هنر آمد وى در شعر پيرو استادان پيشين بود و سعى داشت قصيده‌ها و غزلهاى معروف آنان را جواب گويد . زبان و شيوهء بيان معنى در شعرش اصلا بهمدورگانش در ايران و هند شباهت ندارد و او همان سبك و همان طرز گفتار و همان انديشه‌هايى را در شعر دارد كه پيشينيان خاصه گويندگان بزرگ صوفيه داشته‌اند . در قصيده‌يى كه در نعت پيامبر اسلام سروده دربارهء مقام بلند شاعرى خود ، از راه مبالغه و اغراق ، سخن گفته و خود را مريد عطار و مولانا دانسته است و از باقى شاعران تنها حافظ را پسنديده و او را از نديمان خداوند و طبع او را دل عشق و عين عشق شمرده ، و تحليلى كه از شيوهء شاعران مختلف درين قصيده كرده بسبب اهميتى كه در شناخت انديشه‌هاى معاصرانش دربارهء شاعران گذشته دارد ، قابل توجه و ملاحظه است . وى گويد : هنوز اندر عدم بودم كه بفرستادم از همت * زكات فيض معنى را بخاقانى و خاقانش بخسرو دادم اسباب جهانگيرى معنى را * كه دلتنگ آمدم از خواهش بىحد و پايانش مريد شيخ عطارم غبار پاى مولانا * كه بنشينم چو مشك بيخته بر روى دكانش سنايى را نمىافتد سروكارم درين بيشه * او حكمت‌سنج و من ساحر نه از خيل حريفانش به جامى هم ندارم نسبت اندر نكته‌پردازى * كه او ملا و من شاعر نه همدرس دبستانش باخلاص آورم از دل بلب نام نظامى را * كه او شيخ و من از رندان نه از امثال و اقرانش حريفم نيست فردوسى چه گويم كو ز پرگويى * جهان بگرفته وز افسانه خالى كرد انبانش بدار الملك روم آرايش نو دادم از معنى * كه ننگ آرد بخلاق معانى از صفاهانش من و فردوس دار الملك روم و روضهء شيراز * مبارك باد بر سعدى و بستان و گلستانش نه رندست آنكه چون دم مىزند از عالم وحدت * سياحتنامه بنويسد نه حسب حال وجدانش بنازم طبع حافظ را كه طبع او دل عشقست * سراپا گفت‌وگوى حال رندانست ديوانش مگو حافظ كه او هم از نديمان خداوندست * دل او ساقى عشقست و عقل از مىپرستانش