ذبيح الله صفا
1085
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گرچه در پاكى تو نيست شكى * اين نمىداند از هزار يكى شب اگر با مسيح در فلكى * مورد تهمتى اگر ملكى لب بدگو نمىتوان بستن * وز بد او نمىتوان رستن كى گمان داشتم كه آخر كار * ننگ و ناموس را نهى بكنار همه جا رو شوى و بادهگسار * سادهرويى ترا بباده چكار يار هركس مشو ز بىمغزى * كج منه پا و گرنه مىلغزى من بيچاره مردم از وسواس * كه تو خود را چرا ندارى پاس حسن خود را ز كس نگير قياس * گفتمت قدر خويشتن بشناس كه اگر با فرشته مقرونى * صرفه او مىبرد تو مغبونى آنكه پيشت نشسته شام و سحر * كه منم پاكباز و پاكنظر نكنى عشق پاك او باور * كه هوسپيشه است و افسونگر اين همه سعى نيست بىغرضى * هست البته در دلش مرضى آنكه گويد كه در تو مفتونم * در تماشاى صنع بيچونم من درين شيوه از وى افزونم * اگر اين راست نيست ملعونم در خواهش به روى او وا كن * قدرت ايزدى تماشا كن اين هوسپيشگان كامطلب * همه دوشاب دل تو شكرلب با گروهى چنين ببزم طرب * مىكشى جام باده شب همه شب همه آلودهاند و تو بىباك * چون توان كرد حفظ دامن چاك . . . مثنوى « قضا و قدر » ضياء در دويست و شصت بيت است كه چنان كه گفتم در مجموعهء شمارهء 4772 . Or ( از ورق 83 ببعد ) ثبت شده و منتخبى