ذبيح الله صفا
1081
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
با شمع بزم صحبت ما دوش درگرفت * خود را تمام از نفس هم گداختيم ننگ دوا قبول نمىكرد زخم ما * الماس ريزهيى سر مرهم گداختيم خواهش كم از رياضت لبتشنگى نبود * رفتيم و در برابر زمزم گداختيم با ما سرى ببالش بىطاقتى نهاد * از گرمى نفس جگر غم گداختيم برقع ز روى مهر شفايى چو برگرفت * در جلوهء نخست چو شبنم گداختيم * دوزخ ز دلم جوش زند يا نفس است اين * حسرت بجگر كاشتهام يا هوس است اين تلخست مذاق دلم از كنج لب يار * هرجا شكرى عشق فروشد مگس است اين بر گلبن اگر بال زنم رشك ندارم * پاداش گرفتارى كنج قفس است اين نوبر سوى او غنچهء دل مىبرم اول * در باغ محبت ثمر پيشرس است اين هرچند كه بىطاقتيم سوى تو آرد * ناديدهام انگارى و گويى چه كس است اين بر مرغ دلم بوى چمن آفت بالست * درساخته با آب و هواى قفس است اين جامى ز مى وصل بدست آر شفايى * مقصود اگر رفع خمارست بس است اين * مستى ديگر دهد هردم مى گلگون او * جز گياه مهر چيزى نيست در معجون او توبه باشد شرط ديندارى ولى مقبول نيست * توبه از مستى بدور آن لب ميگون او در جهان عشق هرگز بر كسى جورى نرفت * خيرخواه عاشقانست انجم و گردون او با دو عالم شكوه ، پيشش مُهر دارم بر دهان * بس كه مىبندد زبانم چشم پرافسون او كشتهء تيغ محبت خاك گشت و همچنان * آيد از شمشير بيداد تو بوى خون او مطلع ديوان خورشيدست آن ابرو ولى * آگهى كس را شفايى نيست از مضمون او * اى كاشكى گمان خريدار بردمى * تا دست دل گرفته ببازار بردمى گر دانمى كه زود خزانستى آن چمن * گل در بهار وصل بخروار بردمى امشب ببزم دست و دلى كاش بودمى * تا دامنى ز لذت ديدار بردمى در چارسوى حشر فراغت نمىخرند * اى كاش رفتمى و غم يار بردمى دانستم ار زيان محبت كى اينچنين * انجام عشق منت اظهار بردمى