ذبيح الله صفا

1074

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ندانم لذت آسودگى ليك اينقدر دانم * كه به باشد دل‌آزرده از سوداى بسيارى بهم شيخ و برهمن در خرابات مغان رقصند * نه آن در بند تسبيحى نه اين در بند زنارى چه در خلوت چه در كثرت بهرجا هركه را ديدم * نه خالى خلوتى از تو نه بيرون از تو بازارى مگر صبح ازل سازد خلاصم ورنه چون سازم * كه پيچيده است گردم شام هجران چون سيه مارى به كار خويشتن مشغول هركس را كه مىبينم * به غير از عاشقى كارى نيايد از رضى بارى * اين وادى عشق طرفه شورستانيست * غافل منشين كه خوش حضورستانيست هر دل كه درو مهر بتى شعله گرفت * هرجا ميرد چراغ گورستانيست * در عشق اگر جان بدهى جان آنست * اى بىسروسامان سروسامان آنست گر در ره او دل تو دردى دارد * آن درد نگه دار كه درمان آنست * چون نام لب تو سرو چالاك بريم * رنگ از رخ آب زندگى پاك بريم داديم بباد بر تمناى تو عمر * مگذار كه حسرت تو بر خاك بريم * تا چند بساط شادى و غم گيريم * راه و روش مردم عالم گيريم كو زلف مشوشى كه بر هم پاشيم * كو شعلهء آتشى كه درهم گيريم * صد شكر كه نيستم من از بىخبران * گه مست ز وصلم و گهى از هجران دانشمندان تمام گريان بر من * خندان من ديوانه بدانشمندان * گر بويى از آن زلف معنبر يا بى * مشكل كه دگر پاى خود از سر يا بى از خجلت دانايى خود آب شوى * گر لذت نادانى ما دريابى * از دورى راه تا بكى آه كنى * وز رهرو رهزن طلب راه كنى يا رب چه شود كه بر سر هستى خود * يك گام نهى و قصه كوتاه كنى