ذبيح الله صفا

1070

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بعد از آن روزگار رضى باصفهان رفت و اگر بدانچه در تذكرهء صبح گلشن آمده استناد كنيم در جمع ميرزايان دفتر شاه عباس نخستين درآمد و قاعدة بايد مواصلتش با زنى از خاندان صفوى در همين مدت اقامت در اصفهان انجام شده باشد . همهء آنان كه سخن از پسر رضى يعنى ميرزا ابراهيم ادهم گفته‌اند ، او را از جانب مادر صفوى دانسته‌اند . بنابر آنچه از مقدمهء ديوانش كه جامع آن نوشته است برمىآيد ، رضى در اواخر حيات بآرتيمان بازگشت و تا پايان زندگانى در آنجا سرگرم ارشاد بود و گذشته از آن چون منشور شيخ الاسلامى تويسركان و توابع بوى داده شده بود ، ببست و گشاد كارهاى دينى خلق سرگرم بود . وفاتش در منتظم ناصرى در ذيل وقايع سال 1037 ه ثبت شده است و او را در زادگاهش به خاك سپردند . مجموع اشعارش از قصيده و غزل و قطعه و ترجيع و رباعى و ساقىنامه اندكى از هزار و پانصد بيت درمىگذرد . ديوانش بسال 1346 در تهران چاپ شد و ساقىنامهء او در مدح شاه عباس اگرچه بيش از 175 بيت ندارد و از بسيارى ساقىنامه‌هاى عهد صفوى كوتاه‌تر است ، بسبب رقت عواطف گوينده از ديرباز شهرت يافته است اما اين شهرت دليل آن نيست كه رضى را در صف شاعران بزرگ عهدش درآوريم بلكه او از هر حيث شاعرى متوسط و گاه بدست « 1 » . همهء شعرهاى رضى نشان از انديشه‌هاى صوفيانهء او

--> ( 1 ) - اين چند بيت نمونه‌ييست از بسيارى بيتهاى سست كه در ديوان چاپى رضى يافته مىشود . بعضى از آنها چنان سست و آشفته است كه بايد يا آنها را الحاقى و يا نتيجهء اشتباه ناسخ يا خطاى چاپى بدانيم زيرا بعيد است كه شاعرى چنان سخن گويد : تو بدين چشم شوخ و روى چو ماه * ببرى دل ز دست سنگ سياه ( ! ) عقل كلى شده فراموشم * بس كه ماليده عشق گوش مرا بهار عشق دل از ديده مبتلا گرديد * هر آن وفا كه تو بينى بلاست بر سر ما بس حرف كه بر رضى گرفتيم * بعضى سخنان گرفت ما را -