ذبيح الله صفا

1068

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

غيرت نگر كه چاشنى خنجر ترا * در قطره قطره خون شهيدان فشرده‌ايم تا تلخى حيات ابد امتحان كند * در كام خضر چشمهء حيوان فشرده‌ايم صد كعبه در تهيهء احرام طوف ماست * تا ما قدم بخار مغيلان فشرده‌ايم طالب تو فيض گير ز وصل بتان كه ما * پاى طلب بدامن حرمان فشرده‌ايم * ذوق مستى كو كه هر ساعت تهى سازم خمى * ناخنى گردم بفرياد آورم ابريشمى فتنهء افلاك و انجم كم نمىگردد كجاست * عالمى كآنجا نه افلاكى بود نه انجمى بارها از هم جدا كردم جهان را پود و تار * همچو كار خود نديدم رشتهء سردرگمى هان مخوان گندم‌نماى جوفروشم زآنكه من * نه جوى دارم درين دهقان‌سرا نه گندمى جز دل خونابه‌نوش تنگ ميدانم كه ديد * قطره‌يى كز آستينش سر برآرد قلزمى اى كه از ملك عدم جستى نشان آباد باد * كشورى آرام بنيادى خوش و خوش‌مردمى جز دل طالب نيابى گوهر والانژاد * چار اركان را اگر تا حشر جويى بىخمى * انتظارم كشت ، از آن عالم نيامد آدمى * هست مىدانم حرمگاهى ولى كو محرمى هيچ كفرى در جهان بالاتر از انكار نيست * بت‌پرستان عالمى دارند و ما هم عالمى گفتم از مژگان خبر گيرم نمودم چشم يار * سبزه‌يى ديدم بر او بنشسته خونين شبنمى گر شبى تا صبحدم شرح غمت كردم هنوز * مانده نيم‌افسانه‌يى بر لب ، دمى بنشين دمى هم نمك در كنج لب داريد و هم در گنج چشم * زخميان اميدوارانند چون ما مرهمى نقد هر داغى و دردى از غريبان مانده بود * كرده در دامان ما گردون ، مگو كو حاتمى بخت اگر پير است در مرگش مشو پر ناصبور * نوجوانان ماتمى دارند و پيران ماتمى واى اگر با بيغمى در عشق مىافتاد كار * اينكه سر تا پا غمم حاشا اگر دارم غمى پور اكبر شاه را طالب مريدم در جهان * شكر للّه نيستم محتاج پور ادهمى