ذبيح الله صفا

1058

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

حاكم آنجا را اختيار نمود و چنان كه فخر الزمانى گفته مثنويى به وزن خسرو و شيرين بنام او ساخت و در همان منظومه از بكتش خان رخصت سفر بمازندران و ديدار خويشاوندان خواست « 1 » ، ليكن پس از ترك كردن مرو كه پيش از سال 1017 و ظاهرا نزديك به همان تاريخ بود ، راه نخستين دوره از سفر خود را بهندوستان در پيش گرفت و پس از چندى سرگردانى در هند عاقبت ستارهء بخت خود را در قندهار و در ملازمت ميرزا غازى خان ترخان متخلص بوقارى ( م 1021 ه ) يافت و چندگاهى در خدمتش برفاهيت گذراند و چند قصيدهء مشهور خود را در ستايش او سرود ، خاصه قصيده‌يى بدين مطلع : زهى بزلف تو ناموس كفر ارزانى * بلند از نگهت صيت نامسلمانى كه سه مطلع دارد و الحق طالب به خوبى از عهدهء سرودن اين قصيدهء طولانى رنگارنگ برآمده است . در پايان همين قصيده است كه شاعر از سرگردانى خود در هند تا رسيدن بقندهار سخن گفته و نشان داده است كه چگونه از اگره تا لاهور و مولتان گذراند و طبعا دهلى را نيز در همين سفر ديد و چندى در آنجا بود . بعضى از تذكره‌نويسان اين دوره از سرگردانى در هند را سفر اول طالب بهند دانسته‌اند چنان كه مؤلفان خزانهء عامره و شمع انجمن . بعد از مرگ ميرزا غازى ترخان بسال 1021 طالب ناگزير دومين دور از سفر هند را آغاز نمود و در اين تاريخ كه مصادف بود با دوران پادشاهى جهانگير ( 1014 - 1037 ) ، نخست از قندهار باگره رفت و در آنجا با فخر الزمانى مؤلف ميخانه ديدارى داشت و صاحب ميخانه درين ديدار « جوانى ديد بانواع هنر آراسته . . . در فن شعر از امثال و اقران ممتاز . . . » و خليق و زودآشنا و مهربان و شعرشناس [ ص 548 ] .

--> ( 1 ) - گويد : اگر لطف تواش دستور بخشد * چو خور كاو ذره‌يى را نور بخشد عنان سوى وطن تابيده چندى * كند خويشان خود را ريشخندى . . .