ذبيح الله صفا

1038

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كه هرگه بگريم ز سوز درون * ز چشمم مى ناب آيد برون بهر ره كه مستانه افتم ز پاى * غبارش ز صرصر نخيزد ز جاى من آن مىپرستم كه هرگز سحاب * نبارد بخاكم به غير از شراب من آن رند سرمست و لا يعقلم * كه مستانه خيزد گياه از گلم چنان مستم از گردش چشم يار * كه اهل دل از ساغر شهريار محمد قليخان گردون‌شكوه * كه با حلم او ذره‌يى نيست كوه * عاقبت تا در بلا افسردنست * زندگى هردم بدردى مردنست عشق و آسايش نمىسازد بهم * خوى با غم كن بخان و مان غم مرگ آزادت كند از بندگى * گر نخواهى آن تو و آن زندگى ! * بسيار ز حد مىگذرد گرمى مجلس * دلسوخته‌يى در پس ديوار نباشد بازار شكر گرم ز جوش مگسانست * يوسف بچه ارزد چو خريدار نباشد از تنگى جا در دل مرشد نتوان يافت * آهى كه ز سر تا قدم افگار نباشد * به ياد نرگس مخمور جانان * نفس در سينه مىغلتد چو مستان ز بس كز دست هجران پاره كردم * نمىدانم دلست اين يا گريبان گريبان دلم در دست طفلى است * كه نشناسد گريبان را ز دامان نشيند در برم ليكن بنوعى * كه در بتخانه كافر با مسلمان پس از مردن مرا هر ذرهء خاك * شرارى ديگرست از تاب هجران * آخر فتاد سوى مغيلان گذار من * پاى برهنه عاقبت آمد به كار من صد كوه غم بدامن هر ذره سر نهد * بر هر زمين كه باد فشاند غبار من خاكسترش به آتش طور آبرو دهد * پروانه‌يى كه سوخت ز شمع مزار من * گر نغمهء سازت به سكون مىآيد * رمزيست بگويمت كه چون مىآيد از بس كه بگرد زخمه‌ات مىگردد * پيچيده ز طنبور برون مىآيد