ذبيح الله صفا

1016

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

اگرچه رشك نسيمم در اضطراب انداخت * ولى خوشم كه ز رخسار او نقاب انداخت ترا كه خشكى زهدست لاف باده مزن * لباس خشك كسى كى بآفتاب انداخت تمام چين جبينش نگه ز بيم نخواند * چو طفل كند زبان سطرى از كتاب انداخت به روى تيغ خود افگنده قطرهء خونم * چو كرد كار نكو ز آن سبب در آب انداخت نظام يار گر آمد كجاست تاب نگاه * همين بس است كه دل را در اضطراب انداخت * دل بجز در خم آن زلف سيه نتوان داشت * چشم جز در ره آن شوخ بره نتوان داشت سرمهء چشم منست آنچه بچشمش ماند * در محبت گله از بخت سيه نتوان داشت دل كه افسرده شد از سينه برون بايد كرد * مرده هرچند عزيزست نگه نتوان داشت گفتم از دست مينداز دل زار نظام * گفت آتش بسر دست نگه نتوان داشت * آن رفت كه دل وصل نگارى مىخواست * در بزم پرى ز جان قرارى مىخواست بسيار شكست خار حسرت در دل * مرغ غم او بوتهء خارى مىخواست * امشب ز تبم راحت صد ساله بسوخت * در سينه اميد و در جگر ناله بسوخت تا بر تب ما گزند صحت نرسد * لب ز آتش دل‌پسند تبخاله بسوخت * دشمن بگريز چون قدم بگشايد * آن نيست كه وقت فرصت از پى نايد گر سايه رود ز پيش و خورشيد ز پس * چون وقت زوال شد ز دنبال آيد * غم سينهء دردناك را بشكافد * صد قطرهء خون پاك را بشكافد اشك آمد و سينه‌ام سراسر زد چاك * ز آنگونه كه آب خاك را بشكافد * گر سرخ شدست نرگس آن بىباك * از سرخى او مباش اى دل غمناك چون تيغ نگاه را بخونم آلود * با دامن چشم خويش كرد از خون پاك * تا كى ز خمار مى سرافگنده شويم * كو مى كه چو آفتاب تابنده شويم پيمانهء هركه پر شود مىميرد * پيمانهء ما چو پر شود زنده شويم