ذبيح الله صفا

1010

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

مطلبهاى نوى هم بازمىخوريم كه بيشتر نشان از احساس و درك صميمانهء او از حياتست . ازوست : بيا ساقى بيا اندوهگينم * نه از عهد تو ، از دوران غمينم رگ ما را كه هر جا تار بگسست * ز هر آهى هزاران بار بگسست به جوش آور اگر خونى در او هست * بدور آور ميى گر در سبو هست كه از مى تازه شد آب و گل ما * ازو گرديد حل هر مشكل ما چه دانى كاين سپهر و اخترانش * جهات و امهات و گوهرانش بنفس خويشتن مشغول كارند * نه مجبورند ، بل بااختيارند از « او » دان جمله را نز چرخ و محور * كجا از آسمان تا آسمانگر مغنى پرده‌ات خوش عشق‌كارست * هواى سينه را آتش بخارست ز سرّ ناله آگاهى تو دارى * بدل درد و بلب افغان تو كارى ز لحنت مرغ از آواز ماند * همان بر شاخ از پرواز ماند بيا اى ساقى انديشه سوزم * قدح را تاج افريدون فروزم بده تا وارهم از ننگ ايام * همان از صلح و هم از جنگ ايام مرا از خويشتن بس ننگ و عارست * كه با دوران گردونم چكارست من و عشق و تمناى دل خويش * هزاران گيرودار مشكل خويش * تا در فروبندم به خود غمخانه‌يى بايد مرا * آبادكردهء همتم ، ويرانه‌يى بايد مرا از قصهء فردا و دى عالم پريشان مىشود * از گفت‌وگوى درد خود افسانه‌يى بايد مرا از كشتهاى اين جهان كآن خرمن گاوست و خر * نى خرمنى نى خوشه‌يى نى دانه‌يى بايد مرا گر تير غازى مىكشد ور تيغ كافر راضيم * من تشنهء خون خودم پيمانه‌يى بايد مرا منشين حياتى پيش من شور مرا بر هم مزن * من عاشقم تو عاقلى ، ديوانه‌يى بايد مرا * كوى عشقست اين سر بازار نيست * لب ببند اينجا زبان در كار نيست نالم و بر من نبخشايد كسى * در جهان يك دل مگر افگار نيست در ميان كافران هم بوده‌ام * يك ميان شايستهء زنار نيست