ذبيح الله صفا
1002
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اى باد ز گلشن خبرم ده كه ز مستى * شوق چمنم هست ولى بال و پرم نيست هنگامهء ميخانه همينست كه از وى * رمزى به تو گفتم ، خبر از بيشترم نيست ما صافدلان دردكش بزم الستيم * با نغمه و مى لببلب و دست بدستيم چون پير مغان گفت كه زنار ببنديم * از طرهء هر مغبچه يك تار ببنديم رفتيم كه چون دير مغان خانهء دل را * صد صورت بت بر در و ديوار ببنديم آيين بتان را نتوان يافتن آسان * يكچند ميان از پى اين كار ببنديم زين دست كه ناقوس مغان نغمه سرايد * بس قول و عمل بر سر بازار ببنديم چون لعل بتان هست بميخانه چه حاجت * وقتيست كه رخت از در خَمّار ببنديم در بتكده و صومعه نقشى و نگاريست * مى ده كه بساز دگر اين تار ببنديم ما صافدلان دردكش بزم الستيم * با نغمه و مى لببلب و دست بدستيم در مدرسه و صومعه بسيار دويدم * در علم و عمل چاشنى عشق نديدم تحقيق نمودم چه مسائل چه دلائل * حرفى كه دهد بوى ز دردى نشنيدم در ظلمت اوراق سيهشان همهء عمر * صد چشمه نظر كردم و آبى نچشيدم تقليد و جدل را همه آماده و حاضر * كاين حرف كه گفتى بفلان حاشيه ديدم اين مسألهدانان همه حمّال كتابند * گرديدم و زين قوم به مردى نرسيدم غرقند بدرياى ريا و حسد و بخل * با عشق بپيوستم و زيشان ببريدم ديدم كه همين گفتوشنودست و دگر هيچ * باز آمدم و رخت بميخانه كشيدم ما صافدلان دردكش بزم الستيم * با نغمه و مى لببلب و دست بدستيم از مال جهان گرچه ندارم زر و سيمى * دارم ز دل و ديدهء خود ناز و نعيمى خورشيد چو گردد بجهان هيچ نيابد * در كيسهء قانع نه جديدى نه قديمى هر عيش كه بينى ز پيش بيم زواليست * در سفرهء درويش نه عيشست و نه بيمى از روح غذاگير كه اين آزپرستان * آخر ز پس مزبله دارند جحيمى نانم ز كريمى است كه بىكديه دهد رزق * هرگز نكشم تنگ سؤالى ز لئيمى