ذبيح الله صفا

991

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

اى گداى تو پادشايى بخش * بنده را منصب گدايى بخش كه گداى تو شاه بىسپهست * هركه شد بندهء تو پادشهست خاك راه تو تاج خورشيدست * خاكروب در تو ناهيدست دل كه بيگانه از تو شد سنگست * در دو عالم مكان او تنگست آشناى تو داند اين معنى * كه جوى نيست دنيى و عقبى دل چو برداشتى ز غير خداى * نور شو در دل ستاره درآى پاى بر فرق ماه و مهر گذار * پايه بر تارك سپهر گذار يار را بىرقيب در بر كش * ساغر از دست دوست بر سر كش در دل شب ببين تجلى طور * ديده بگشاى تا ببينى نور ( از حدائق الازهار ) شنيدم كه ديوانه‌يى خاكسار * بويرانه‌يى داشت گاهى گذار قضا را يكى خواست تا خاك و خشت * برد بهر ديوار و بام كنشت چو ديوانه ديد اضطرابش فزود * زبان بهر تنبيه آنكس گشود كه گاهى چو دارم درين گوشه جاى * نخواهم كه خيزد غبارش بپاى ز ويرانيش خاطرم مضطرست * مرا خشت او بالش و بسترست مغاكش كه آب خضر شد برم * نخواهم كه باشد جدا از برم خدا را بهر ذره‌يى پرتويست * مدار جهان را شمار نويست بهرچ افتدش ديدهء ناسپاس * نمازش برد مرد حق‌ناشناس سر مو جدايى ندارد ز دوست * ولى آشنايى نه درخورد اوست ز ويرانه‌يى كم نه‌اى پيش دوست * كه ويرانه‌ها را همه گنج اوست ( از ساقىنامه ) مگر زمانهء ناساز خو بگرداند * كه ترك مست من از ناز رو بگرداند لبش نه آب حياتست ، اينقدر دانم * كه آب در دهن آرزو بگرداند * از آن خيال توام در دل خراب درآيد * كه خانه را چو بود رخنه آفتاب درآيد سر حياى تو گردم عرق ز چهره ميفشان * كه گل نكو ننمايد چو از گلاب درآيد *