ذبيح الله صفا

976

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گرم بازى گشته با ديوانگى * داده بر باد جنون فرزانگى خرقه چون گل پاره‌پاره در برش * مو پريشان همچو آتش بر سرش در جگرسوزى دلش چون لاله بود * بند بندش همچو نى پرناله بود ناگهان ديوانه شورش دررسيد * بر در دكان شيشه‌گر رسيد شيشه‌يى ز آن شيشه‌ها بر سنگ زد * در شكستن شيشه خوش‌آهنگ زد چونكه زنگ شيشه در گوش آمدش * دل درون سينه در جوش آمدش يك بيك بر سنگ مىزد بىدرنگ * كز دلش بردى صداى شيشه زنگ شيشه‌گر را ز آن تماشا دل شكست * دور از آن ديوانه در كنجى نشست تند گشت و بانگ بر ديوانه زد * مصلحت را آتش اندر خانه زد اين سخن ديوانه چون از وى شنيد * بر جنون افسون معقولى دميد گفت كاى صاحب‌كرم معذور دار * از شكستن خاطرت را دور دار كآنچه كردم بىتأمل كرده‌ام * شيشه را هم دل تعقل كرده‌ام در شكست دل چو آن ديوانه باش * بر سر هر شعله چون پروانه باش چون زلالى قلب را درهم شكست * بت شكست و خود بجاى بت نشست . ( از مثنوى شعلهء ديدار ) اى كه از كسوت صورت فردى * پيرهن قالب آدم كردى چون شود كهنه همين پيراهن * جيب را چاك كنى تا دامن بركشى از سرو دور افگنيش * بكفنخانهء گور افگنيش باز پيراهن ديگر پوشى * گرچه اين جامه مكرر پوشى قيد و تجريد كه آثار تواند * در صفت جامهء تكرار تواند ( از مثنوى ذره و خورشيد )