ذبيح الله صفا
651
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
نه دانشوران را ز دانش برى * نه تقوى ورانرا بتقوى سرى عجب روزگارى گران محنتست * كه بر مردگان زنده را حسرتست جهان چون دل عاشقان حزين * بيكبار زير و زبر شد چنين بلاريز گرديده گردون دون * شده كار دين همچو دنيا زبون چو زلف بتان عالم آشفته است * بهر دل سيه مار غم خفته است چو در عالم هوش نبود سكون * من و عالم بيخودى و جنون دهم همچو چشم سيه مست يار * سروكار خود را بمستى قرار بمستى ز دنيا و دين وارهم * كه اين هر دو كوهند سد رهم مى از نقش هستى كند سادهام * رهاند ز رنگ ريا بادهام شراب رياسوز هستىگداز * گدا را ز شاهان كند بىنياز بده مى كه در مذهب و كيش دل * چه كعبه چه بتخانه در پيش دل بزن شيشهء كفر و ايمان به سنگ * بنه خشت خُم بر سر صلح و جنگ غرض را چو يكسو نهد بُلهوس * سر صلح و جنگش نماند بكس مشو پاىبند گل كفر و دين * بمستى فشان دست بر آن و اين سمند طبيعت فلكتاز نيست * تذرو هوس عرش پرواز نيست بهويى چو از شاخسار بقا * هواگير خواهد شدن مرغ ما بزن عندليبانه زين گلستان * صفيرى بمرغان قدس آشيان بكن خيمهء قيد ازين كهنه فرش * سراپرده بركش از آنسوى عرش بكن همچو غنچه ازين باغ دل * فرو چون درختان مبر پا به گل چو گل خيمه زن زين ميان بر كنار * كه پامال شد سبزه در رهگذار به دنيا كسانى كه دين باختند * ز خرمهره فيروزه نشناختند بيا ساقى از مى مرا وارهان * كه در بيخودى گردم از آگهان بدستم ده آن آب آتش مزاج * كه اينست افسردگان را علاج ز تحريك اين صيقل غمزدا * مگر گردد آيينهام رونما بآبى بشويم سيه نامه را * دگرگون كنم گردش خامه را بهنگامهء حشر با صد اميد * درآيم سيه مست و نامه سفيد