ذبيح الله صفا
956
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
شد هر نگه تو حيرتافزاى دلم * زد هر مژهات راه تمناى دلم از بس كه بدل نقش دو چشمت بستم * نرگس زارى شدست صحراى دلم * سرحلقهء كيش بتپرستان ماييم * غارتزدهء متاع ايمان ماييم اين طرفه كه او راه دل و دين زده است * كافر ماييم و نامسلمان ماييم * تا ديده بر آن نخل بلند افگنديم * دل در خم طرهاش ببند افگنديم همت بنگر كه ما بكوتاهى دست * بر كنگرهء عرش كمند افگنديم * برآمد ز ميخانهء دل خروش * دگر قلزم شوقم آمد به جوش الا اى مسيحاى خورشيدجام * كه در پاى كوثر نشستى ، خرام برآور ز آغوش مينا سرى * بكش از سر خائنان چادرى كه افسانهء ما بجايى رسيد * كه جز گوش ساغر نيارد شنيد بده ساقى آن آب كوثر مزاج * كه از آب كوثر ستاند خراج كه شايد بشوييم دامان دلق * بداريم دستى ز دامان خلق كسى چند در عالم نام و ننگ * ترازوى دل را نهد پارسنگ خرد حلقهدار ركاب غمست * گهر مهرهء رشتهء ماتمست جهان تلخ و شكر همآغوش شير * طرب عام و خاصان بمحنت اسير فلك كهنهگرگيست در زير پوست * خرد را تصور كه مغزى در اوست درين پوست خونست مغزى كه هست * نكاوى كه نقشى نيايد بدست ز طبع عناصر مجو فتح باب * مده خاك بر باد و آتش به آب جهان چيست افسانهء مار و گنج * كه خاكش بود كشت آماس و رنج طلسمى بهم بسته نام آدمى * وزو ديو ترسان ز نامردمى ازين خاك آلودهء ساخته * چه سرها كه شد كيسهپرداخته . . . * كه بود اين كه هوش از من مست برد * خرد را بيك نغمه از دست برد مغنى ز ما بردى آيين هوش * كجا خوردهاى باده كت بادنوش