ذبيح الله صفا

936

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كند خشت پولاد در كار او * بيندايد از قير ديوار او بدان مايه گرچه تناور شود * كه سركوب سد سكندر شود نباشد چو در اصل محكم نهاد * فرو ريزد از هم بيك تندباد * خوشا عشق و مستى سرشار عشق * خوش آن سر كه شد بر سر دار عشق كسى كاو نپيچيد سر زين كمند * بگيتى چو منصور شد سربلند عروسيست تا در برآيد كرا * هماييست تا بر سرآيد كرا گر از خويش و پيوند بگسسته‌اى * مخور غم چو با عشق پيوسته‌اى بشهرى كه نشناسدت هيچكس * شناسايى عشق آنجات بس * چه خوش گفت داناى رنگين‌سخن * بتعليم هشيار و مست اين سخن كه هشيار هشيار يا مست مست * سخن را بهرحال آور بدست ندانى كه كار سخن سرسريست * سخن نايب وحى پيغمبريست سخن اولين پايهء قدرتست * خمير سخن مايهء قدرتست سخن آسمانيست پستش مگير * زبردست دان زيردستش مگير ز هر داده شعر خداداده به * سخن‌زاده از آدمىزاده به برون ناشده پا ز دروازه‌اش * چو يوسف جهان گيرد آوازه‌اش چو فرزند ماند سخن يادگار * و ليكن نه فرزند ميراث‌خوار بماند پس از مرگ گر صدهزار * نيايد برو دست ميراث‌خوار سخن را چنان گو كه ماند ز تو * بهر كس سلامى رساند ز تو پس از مرگ فرزند ازو برخورد * نه دزدش برد نه ستمگر خورد اگر پير كنعان سخن داشتى * فراغى ز بيت الحزن داشتى ز يوسف كجا ياد مىآمدش * سخن به ز اولاد مىآمدش چو هستت سخن در ميان يادگار * چه غم گر ندارى پسر در كنار سخن هر كجا مىروى يار تست * همينست جنسى كه در بار تست كه هر جا خطاب گرامى دهند * بشاعر امير الكلامى دهند