ذبيح الله صفا
647
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
* بپاى گلبن حسنت هزار دستانيم * كه هر زمان به زبان دگر ترا خوانيم ز سرّ عشق تو آگه شدم بلى سرّى * ز ما نهان نتوان كرد ، ما حريفانيم اگر دمى بنشينى به روى خاك نياز * حديث آتش خود در دل تو بنشانيم چو گنج باطن ما از غم تو معمورست * به روى ظاهر اگرچه ز رنج ويرانيم ز ما عمل مطلب چون ز لا مكان آييم * كه جوهر عملى نيستيم ، اركانيم حديث لعل درينجا كه گوش خواهد كرد ؟ * كه همچو دُر همه از لعل باده غلطانيم بما مگوى نصيبى سخن ز علم و عمل * كه جز حديث محبت سخن نميدانيم * من كه با آن شوخ كمتر آشنايى مىكنم * بيشتر انديشهء روز جدايى مىكنم چون ز درد او نيارم گفت يا رب يا ربى * گويم الله بر درش ، يعنى گدايى مىكنم جان نبرد از دست آن بيگانه دل يك آشنا * بُلعجب جايى دلا من آشنايى مىكنم نيستم هشيار يكدم از شراب عاشقى * طرفه تر بنگر كه دعوى پارسايى مىكنم با نواى نالهها دارد نصيبى حالتى * تا نگويى نالهها از بىنوايى مىكنم * هست زنجير بلا سلسلهء اهل جنون * مىرود سلسلهء اهل جنون تا مجنون چون به مقصود برم ره ز بيابان طلب * شامگه كوكب اشك ار نشود راهنمون ؟ مطلب همت عاليست دلا رتبهء عشق * گرد زهاد مگرد و مطلب از هردون هيچكس مى نچشيدى به خدا در عالم * گر نبودى لب آن دلبر دلكش ميگون آنچنان آه بتنگ آمده در دل كه اگر * دهنى باز كنم راست رود تا گردون * دل رفته چند جويى ز فقير ناتوانى * به تو من نكرده بودم دل خويش را ضمانى نه همين ز نالهء من من و همدمم بتنگيم * بفغان درآمد اكنون ز فغان من جهانى ندهى از آن لبم كام و دهى هزار وعده * چه اميد از تو كس را تويى و همين زبانى غم و ناله چند پنهان بدرون كنى نصيبى * گذرى فگن برونها كه برآورم فغانى *