ذبيح الله صفا
925
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
دلى از خار خار عشق پرنيش * ز هر نيشى دو صد جا بيشتر ريش پر از خونابهء عشقش رگ و پوست * بمرهم دشمن و با نيشتر دوست دلم را ديدهيى ده عاقبتبين * كه بت را قبله داند عشق را دين بدل سرمايه بخش از نقد توفيق * زبانى ده كليد گنج تحقيق دم گرمى كرامت كن بيان را * به آتش آب ده تيغ زبان را ز خاك پاى عشقم آبرو بخش * زبانى درخور اين گفتوگو بخش مگر زين گل پديد آيد گلى نو * گلستان كهن را بلبلى نو كه عالم پر كند ز آوازهء عشق * سرايد داستان تازهء عشق خداوندا كه اكنون چندگاهست * كه اقليم سخن بىپادشاهست درم بىسكه و بىخطبه منبر * اگر نوبت زنى وقتست جعفر بيا اى دل در گنجينه بگشاى * ره گنجى به من بىرنج بنماى ترا بر گنج بادآورد دستست * مرا چندين گدا بر در نشستست بگنجى چون فروشد ناگهت پاى * در خود بر رخ آفاق بگشاى نهان در خاك به آن گنج مقصود * كزو محتاج را نبود جوى سود شود آن گنج را نام از جهان كم * كه بر حاجت فزايد حسرتى هم قلم را ز آستين ريز آنقدر در * كه عالم را كنى دامان دل پر * « 1 » دو شيرافگن ز عشق افتاده در قيد * گهى صياد هم گشته گهى صيد زبان هر دو از شادى گرفته * دل از غم خط آزادى گرفته چو شيرينى ز اقبال مساعد * شده ساقى و برماليده ساعد جهانى دل بنازى كرده تاراج * بدل صاحبدلان را كرده محتاج ملك را باده غمپرداز دل شد * زبان مفتاح گنج راز دل شد هوس مطلقعنان شد شوق خودكام * سر دست صنم بگرفت با جام
--> ( 1 ) مقصود از « دو شيرافگن » خسرو و شيرين هردوست كه بعشق يكديگر گرفتار و مقيد بودند . درين چند بيت شاعر از عشرت كردن آن دو با يكديگر ، و از شوق خسرو و از عصمت شيرين حكايت مىكند .