ذبيح الله صفا
911
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
به زير هر بن مو چشم روشنيست مرا * بروشنايى هر ذره روزنيست مرا شهود بت ز پراكندگيم بازآورد * دليل راه حقيقت برهمنيست مرا چو سايه از همهسو در كمين خورشيدم * بهركجا بن غاريست مسكنيست مرا به اين سراچه و بستان فرونمىآيم * برون ز عالم خاكى نشيمنيست مرا بدوستى كه ز بس محو لذت عشقم * بكاينات ندانم كه دشمنيست مرا هزار نالهء شهرود و رود مىشنوم * ز سيل ناله چو كهسار دامنيست مرا اگر بمعركه در خون فتادهام چه عجب * هميشه رزم بچون خود تهمتنيست مرا دريغ رخش فروماند و روز بيگه شد * درين سفر كه بهر گام رهزنيست مرا كدام مى كه پس از مستيم خمار نداد * چو شيشه در ته هر خنده شيونيست مرا بيا ز محنت جان كندنم خلاصى ده * كه دم زدن ز فراق تو مردنيست مرا ز توشههاى سرشكم لبالب آغوش است * ز حاصلى كه ترا نيست خرمنيست مرا گداخت چشم نظيرى ز دقت نظرم * كه ديده تنگتر از چشم سوزنيست مرا * ديدمش در دل نهفتم آه بىتأثير را * در كمان از بس كه دزديدم شكستم تير را پاى رفتن نيست زين بزمم كه در بيرون در * بخت دارد در كمين هجر گريبانگير را خوشدل از غيرم كه در بزم وصالت او نيافت * ذوق درد اضطراب و لذت تغيير را از كمند عشق جستن مىشود ترك ادب * ورنه طغيان جنون از هم كشد زنجير را بىسبب دادى گر آزارم خجل از من مباش * كردهام خاطرنشان خويش صد تقصير را گشته دل پامال حسرت عشوه در كارش مكن * قلب درداندود ما ضايع كند اكسير را از نگاهى شد نظيرى صيد و من در انفعال * ز آنكه آن وحشى نمىارزد بهاى تير را * چند از مؤذن بشنوم توحيد شركآميز را * كو عشق تا يكسو نهم شرع خلافانگيز را ذكر شب و ورد سحر نى حال بخشد نى اثر * خواهم بزنارى دهم تسبيح دستآويز را ترك شراب و شاهدم بيمار كردست اى طبيب * صحت نخواهم يافتن تا نشكنم پرهيز را خاكى بباد آميخته گردى ز جا انگيخته * آبى بمژگان مىزنم خاك غبارآميز را نى عشق افزايد بر اين نى مهر زيبد بيش ازين * كى ماند طرف قطرهيى پيمانهء لبريز را