ذبيح الله صفا
645
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
مولدش گيلان بود و از آنجا در روزگار جوانى بتبريز رفت و در آن شهر چنان كه سام ميرزا گفته بحلوافروشى روزگار مىگذاشت تا آنكه با فغانى شاعر مشهور ( م 922 يا 925 ه ) آشنايى يافت و آن گويندهء استاد سخن نصيبى جوان را پسنديد و او را بپيشگاه سلطان يعقوب بايندرى ( 884 - 896 ه ) معرفى كرد و از آن پس نصيبى در همان شهر مىبود و تمام دوران پادشاهى شاه اسمعيل صفوى ( 907 - 930 ه ) و بخشى از آغاز دوران شاه تهماسب ( 930 - 984 ه ) را درك كرد تا درگذشت . وفاتش را سام ميرزا در « شهور سنهء اربع و اربعين و تسعمائه » ( 944 ه ) در تبريز نوشته و اينكه بلوشه آن واقعه را بسال 981 مربوط دانسته درست نيست . ديوان غزل و مقطعات و رباعيات او بشمارهء 726 ment Supple در كتابخانهء ملى پاريس ديده شد ( 1500 بيت ) . شعرش بشيوهء غزلگويان پايان قرن نهم هجرى و سخنش روان و سهل ولى متوسط و كممضمونست و در ديوانش بيتهاى سست گاه به چشم مىآيد و گاه بيت بىمعنى « 1 » و يا مضمونهايى كه از ديگران برداشته باشد « 2 » هم در آن مىتوان يافت ليكن بيتهاى خوب دلپذير هم دارد . ازوست :
--> - * هفت اقليم ، تهران ، ج 3 ص 138 - 139 . * تذكرهء غنى ، محمد عبد الغنى ، عليگر 1916 ، ص 136 . * عرفات عاشقين ، تقى الدين اوحدى بليانى ، خطى . * صحف ابراهيم ، خطى . * رياض الشعراء واله داغستانى ، خطى . * شمع انجمن ، هند ، ص 466 - 467 . ( 1 ) - مانند اين بيت : دل تو بردى و بجان تو خورم من سوگند * كه ترا بر من دلسوخته يك سوگندست ( 2 ) - مثلا دو بيت اول از غزل دوم كه ازو نقل كردهام ، مضمون بيت زيرين از سعدى را دارد : در رفتن جان از بدن گويند هر نوعى سخن * من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مىرود