ذبيح الله صفا

889

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

آن ناله كز اجازت غم بهره‌ور نبود * در سنگ‌خاره نقب زد اما اثر نداشت يوسف چو درد فُرقت يعقوب ديد گفت * عيسى خجسته‌بخت كه داغ پدر نداشت محتاج حسن تربيت آفتاب نيست * نخل مراد ما كه بجز سايه برنداشت شكر بكام و زهر پراگنده در جگر * پنهان تبسمى كه لبش هم خبر نداشت ما درد دل بناله نگاريم و سر دهيم * تا شوق دوست بود چنين نامه برنداشت نوعى كليد آه من اهل رياست حيف * كاين بسته خانه راه ببيرون در نداشت * درد ما را به گل باده دوا نتوان كرد * بوصالت كه جز اين چارهء ما نتوان كرد جرعه‌يى در چمن افشان كه درين قحط نشاط * جز بمزمار مىآلوده نوا نتوان كرد نيست در شارع ميخانه دگر ديده‌ورى * نقش يك پاى به صد قبله‌نما نتوان كرد باغبان تخم گلى تعبيه كن در گل ما * كه جز اين آب‌وهوا نشو و نما نتوان كرد هركه چون باد سحر پرده در راز گلست * دل او خازن اسرار خدا نتوان كرد اى گل تازه بشكرانه جمعيت حسن * خنده بر حال پريشان گيا نتوان كرد يوسفى كو كه ببيعانهء حسنش نوعى * دو جهان را بتوان داد و بها نتوان كرد * كسان كه موسم گل توبه از شراب كنند * بقتل خود همه پيش از اجل شتاب كنند بپاى خود ز سر كوى عافيت گذرند * بدست غم طرب‌آباد دل خراب كنند حريف دردسر توبه كى شوند اى دل * كسان كه صندل پيشانى از شراب كنند جزاى يكشبه وصل و شراب يكدمه نيست * هزار بار در آتش گرم عذاب كنند چو جام باده ميسر شود بدعوت صبح * چه لازمست كه تسخير آفتاب كنند مهندسان خرابات بهر مى خوردن * ز صبح ساعت فرخنده انتخاب كنند تو مجتنب ز شرابى و گلرخان نوعى * ز هركه باده ننوشيد اجتناب كنند * خيمه بر باد زنم تا بديار تو رسم * نور خورشيد شوم تا بغبار تو رسم نارسا بخت سياهم نگذارد هيهات * كه اگر زلف تو گردم بعذار تو رسم بال و پر سوخته پروانه‌ام از شعلهء شوق * نيست تابم كه بپابوس شرار تو رسم