ذبيح الله صفا
882
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
شهر او را بنوعى از باورداشتهاى صوفيانه راهبرى كرده باشد « 1 » . شعرش با همه سادگيها خالى از لطفى نيست و بر همان شيوهييست كه همهء شاعران سدهء دهم از مقدّمان خود در آغاز آن قرن به ارث برده بودند . ازوست : چنان آزرده شد دل شام غم از ناتوانيها * كه پندارى نديده روزگار كامرانيها خيال روزگار وصل در هجران بدان ماند * كه ياد آرد كسى پيرانهسر وقت جوانيها رسد گر هر نفس صد ناوك از بيداد او بر دل * نيايد بر زبان هرگز مرا از بىزبانيها غم عشقش به صد جان مينمايد سوى ما ارزان * از آن شد دل خريدار غمش با اين گرانيها از آن در كنج تنهايى گرفتم الفتى با غم * كه مىدانم ندارد اعتبارى شادمانيها امانى را امان ده اى اجل چندانكه ياد آرد * كه روز وصل دارد آرزوى جانفشانيها * جاى حيرت نيست گر شبها بچشمم خواب نيست * نيست در عالم غمى كاندر دل بىتاب نيست مستى از لعل لب جانان بود ما را مدام * ساقيا اين بيخوديها از شراب ناب نيست گر غبارآلوده باشم در سر كويش چه عيب * گلخنى را گرد خاكستر كم از سنجاب نيست گر برد خاشاكوارم هر طرف نَبْوَد عجب * سيل اشكم چونكه كم از موجهء گرداب نيست گر شوم از آستانش دور دربان را چه غم * بىسروپايى چو من در كوى او ناياب نيست اى امانى با رقيبان التفات او چو هست * بهر آن يكره نگاهش جانب احباب نيست * از تيغ تو گر سينهء ما چاك نگردد * هرگز دل غمناك فرحناك نگردد مژگان نتواند كه ببندد ره اشكم * اين سيل بلا بسته بخاشاك نگردد آن را كه نشد غرقه به خون دل ز غم عشق * در قلزم اگر غوطه خورد پاك نگردد در حشر زبان را به تحير نگشايد * صيدى كه ترا بستهء فتراك نگردد
--> - واقع كه هرات طرفه جايى بوده * خوش ملك وسيع دلگشايى بوده با طرح بديع از عمارات رفيع * در هر گذرش جهاننمايى بوده ( 1 ) - گويد : خواهى كه شوى ز سر وحدت آگاه * بايد رفتن بجانب گازرگاه كز طوف مزار خواجهء انصارى * بىشبهه مقاصدت برآيد دلخواه و مراد او آرامگاه خواجه عبد الله انصاريست .