ذبيح الله صفا

880

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

عزيز مصر چون گرديد دانا * به حال يوسف و عشق زليخا بچاووشان درگه داد فرمان * كه تا بردند يوسف را بزندان يكى از محرمان خاص درگاه * بگفتا كاى ز هرنيك و بد آگاه چو دانستى كه يوسف را گنه نيست * جفا بر بىگنه كردن سبب چيست عجب باشد ز عدل چون تو شاهى * كه بپسندد ستم بر بىگناهى عزيزش گفت كاى غافل ز احوال * ندارى آگهى از صورت حال نه يوسف شد گرفتار مشقت * كه باشد بر زليخا اين عقوبت نديدم هيچ بهتر زين سزايش * كه گردانيدم از يوسف جدايش * يكى را عزم سير بيستون شد * كه بيند كوهكن را حال چون شد چگونه مىتراشد سنگ خارا * چسانش هست بىشيرين مدارا در آن كهسار سنگ آن سحرپيشه * به ناخن مىتراشد يا به تيشه ز خسرو باك دارد يا ندارد * كند انديشه يا پروا ندارد چو سوى بيستون شد مرد هشيار * بحيرت شد تماشاگر در آن كار جگر پرشعله عاشق‌پيشه‌يى ديد * ز جان بگذشته بىانديشه‌يى ديد كه از پولاد چنگ خاره‌فرسا * بريدى لخت لخت آن كوه خارا چو دست خاره‌فرسا برگشادى * بريدى كوهى و پرتاب دادى زدى چون تيشه بر سنگ آن هنرور * ز تيغ غمزه بودى كارگرتر ز كندى گر نبردى تيشه فرمان * خراشيدى رخ خارا بمژگان نه پرواى سر و نه بيم جان داشت * هميشه نام شيرين بر زبان داشت ز بس لذت ز نام دوست ديدى * چو بردى نام شيرين لب مكيدى پى تسكين جان حسرت‌آيين * بريده بود تمثالى ز شيرين ز ديبا بر رخش بسته نقابى * بابرى كرده پنهان آفتابى دمى شوقش بريدى سنگ‌خاره * دمى كردى بر آن صورت نظاره زمانى ديده بر پايش نهادى * سرشك حسرت از مژگان گشادى به خود مىگفت مرد كارديده * فراق مهوشان بسيار ديده