ذبيح الله صفا

875

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

غريب نغمه‌سرايى بعالم آمده بود * دريغ فصل خزان بود باغ عالم را * مستى شوريدگان از باده و پيمانه نيست * ساقى اين ساغر ندارد مى درين ميخانه نيست التفات يار مىخواهيم و بخت ما زبون * آرزوى گنج داريم و درين ويرانه نيست از در و ديوار عالم كم طلب نقش وفا * گر متاعى هست جز با صاحب اين خانه نيست عاشق اندر دير رهبانست و در مسجد امام * هركه با عشق آشنا شد هيچ‌جا بيگانه نيست ما گرفتاريم انيسى رنج خود ضايع مكن * هركه خواب مرگش آيد گوش بر افسانه نيست * پس از عمرى خطايى رفت در كيش وفا كردن * عبادتهاى چندين ساله مىبايد قضا كردن قلم بر سر زدم معلوم چندين سالهء خود را * كنون شاگردى از من از تو تعليم وفا كردن ندارد گلستان دهر چون من نغمه‌پردازى * ولى مىبايد از كنج قفس دايم نوا كردن جنونم را مداوا قيد بود ، آن لطف هم كردى * مرا اكنون به درد خويش مىبايد رها كردن ز ننگ بىوفاييها انيسى مرد و نتوانست * ز تو برتافتن روى دل و سوى خدا كردن * من مست محبتم شرابم مدهيد * در آتشم افگنيد و آبم مدهيد گر شكوه كنم و گر عتاب آغازم * با اوست حديث من جوابم مدهيد از منظومهء « محمود و اياز » اوست : دو جا بر مرد عاشق عرصه تنگست * اگر جان برد عاشق نيست سنگست يكى آنجا كه يار عشوه‌آيين * نداند كاين روش مهرست يا كين دگر جايى كه از معشوق يكرنگ * شود دانسته گر صلحست و گر جنگ فداى نازنينان جان عاشق * كه هم دردند و هم درمان عاشق * نشيمن كرد شهبازى بسروى * كه صيد خود كند رعنا تذروى قضا را در كمينش بود صياد * گذار باز در دام وى افتاد چو پر زد تا خلاصى يابد از بند * برو پيچيد از نو رشته‌يى چند بر آن شد تاش بگشايد بمنقار * كه هم بر گردنش پيچيد ز آن تار