ذبيح الله صفا

856

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

فيضى از قافلهء كعبه روان بيرون نيست * اينقدر هست كه از ما قدرى در پيش است * صبح كه ترك مست من شيشه گشاد مىدهد * عقل به خاك مىزند صبر بباد مىدهد هم مژه‌اش ستيزه را دشنه بدست مىدهد * هم نگهش زمانه را عربده ياد مىدهد آه كه بر دماغ دل مىزندم نسيم چون * جرعهء ساغرى كه آن ترك‌نژاد مىدهد جلوهء كاروان ما نيست بناقه و جرس * شوق تو راه مىبرد درد تو زاد مىدهد فيضى نامراد من از بد دهر غم مخور * ز آنكه مراد اهل دل « شاه مراد » « 1 » مىدهد * بخاطرى كه تويى آرزو نمىگنجد * ميان عاشق و معشوق مو نمىگنجد گرسنه‌چشم از آن مانده‌ام بپيش رخت * كه اين نواله مرا در گلو نمىگنجد ز حرف عشق اگر خامشيم خرده مگير * كه در زبان و لب اين گفت‌وگو نمىگنجد رو اى حريف كه من مست باده‌يى شده‌ام * كه در صراحى و جام و سبو نمىگنجد بدى ز من مطلب مدعى كه در دل من * بجز تصور روى نكو نمىگنجد اگر زمانه شود پرگل از نسيم بهار * بغنچهء دل ما رنگ و بو نمىگنجد بدست فيضى از آن ابترست دفتر دل * كه در شكنجهء اميد او نمىگنجد * دانى كدام طايفه اهل محبتند * آنان كه هم رهين وفايند و هم‌رهى سر بر قدم نهند سبكتر ز برگ گل * بر ديده بگذرند چو باد سحرگهى گفتارشان بلب چو جوانان پرده‌در * اسرارشان بدل چو نگاران خرگهى جايى كه دامن مژه نتوان بلند كرد * با صدهزار ديده نمايند ابلهى نى آن گروه خيره كه در پيشگاه عقل * ابله فريب ساخته خود را ز آگهى در سينه مهر نى و تمناى همدمى * در كيسه خاك نى و گزاف شهنشهى * آنان كه زدند گام پيوست * از نور يقين چراغ در دست

--> ( 1 ) - مقصود شاه‌زاده مراد پسر اكبر پادشاه است .