ذبيح الله صفا
837
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
شرابى بگرمى چو خوى بتان * بهر قطره درياى آتش نهان شرابى كزو كفر ايمان شود * اگر مور نوشد سليمان شود اگر بر فلك پرتوافگن شود * فلك همچو قنديل روشن شود ز كف ساقى از بهر اين تلخكام * اگر افشرد لاى خم را بجام چو جوشد برون باده از مشت او * چكد آفتاب از هر انگشت او شد از گرمى آن مى بىخمار * چو شعله سراپاى خم بىقرار ازين مى بخارى بر افلاك شد * ز سياره رويش عرقناك شد شده خاك ميخانه چون مشك ازو * لب هفت دريا شده خشك ازو ز تأثير آن باده بعد از هلاك * ز خاكم تراوش كند جان پاك چنين بادهيى گر ترا آرزوست * برون آى چون غنچه يك دم ز پوست ببزمى قدم نه كه صد جبرئيل * كند خون خود را بمستان سبيل درو ساقيان با دل پرنشاط * بزلف طرب رُفته گرد از بساط كند دود شمعش به صد پيچ و تاب * چو زلف بتان تكيه بر آفتاب در آن بزم هر دل كه مجمر شود * ز دودش فلك گوى عنبر شود غبار كدورت ز دلهاى تنگ * كند پاك مطرب بگيسوى چنگ ز ذوق تماشاى آن بزمگاه * در آغوش مژگان نگنجد نگاه . . . ز شادى آن مجلس چون ارم * لب جام از خنده نايد بهم نشسته در آن بزم شاه ظفر * گل باغ اقبال خير البشر فلك قدر جمجاه عباس شاه * كه دوش ملك باشدش تكيهگاه . . . ( از ساقىنامه ) نالهء ناقوس گبران از دل افگار ماست * پيچش زلف بتان از غيرت زنار ماست مرغ روح آنكه مجنون محبت خوانيش * عندليب آشيان گمكردهء گلزار ماست كى رسد در حشر اجزاى وجود ما بهم * زين پريشانى كه از زلف بتان در كار ماست شعله را از پنبه آرايش كسى هرگز نكرد * كور باطن را نظر بر جبه و دستار ماست گرچه ما در مذهب پرهيزگاران كافريم * قدر ما اين بس كه شيخ شهر در انكار ماست اقدسى ميخانه ز آن تست مى خور توبه چيست * رحمت ايزد كجا محتاج استغفار ماست