ذبيح الله صفا

831

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

زود گفتم غم دل پيش تو ز آن خوار شدم * بيخودى كردم و آخر نه‌چنان مىبايست بتمناى تو ترك دو جهان كرد ولى * مهربانى تو هم درخور آن مىبايست * گرچه مجنون را گل سودا بصحرا سبز شد * داغ سودا در زمين سينهء ما سبز شد فيض كيفيت نظر كن ز آنكه در جوش بهار * قطرهء مى هر كجا افتاد مينا سبز شد كرد گل داغ جنون از لاله‌زار سينه‌ام * تا ز امداد هوا دامان صحرا سبز شد آنقدر محو رخش گشتم ولى كز عكس آه * پرده‌هاى ديده در چشم تماشا سبز شد * كشم جفا و نگويم بكس حكايت تو * كه نااميد ندانندم از عنايت تو ز بس كه درد دل من محبت‌آميزست * به طرز شكر ادا مىشود شكايت تو رقيب مانع صلحم چه مىشوى بگذار * كه مرگ پيش ولى بهتر از حمايت تو * به جوش آورده مغز طاقتم را شور سودايى * هجوم آورد بر دل ياد عشق بىمحابايى بتى نازك خيالى همچو بوى خود سبكروحى * بمعشوقى همه نازى چو عاشق ناشكيبايى جفا آيين وفا بيگانه‌يى با صلح در جنگى * سخن نشنو تغافل‌پيشه‌يى مغرور خودرايى دو چشم از فتنه مدهوشى كمند زلف بر دوشى * تذرو خوشخرامى مىبرد دل را بايمايى به صورت ماه تابانى ولى را دين و ايمانى * بمژگان ناوك‌اندازى بقامت سرو بالايى * شب باز در مقام وفاى كه بوده‌اى * امروز عذرخواه جفاى كه بوده‌اى امروز دلفريب‌ترى ، شب ز روى ناز * آيينهء فريب‌نماى كه بوده‌اى باز آشناى مدعيان بوده‌اى ولى * مسكين درين ديار براى كه بوده‌اى * با آنكه غمت بدشمنى تيغ افراشت * دل دامن دوستيت از كف نگذاشت اين دوستيت نگر كه صد دشمن را * از بهر دل تو دوست مىبايد داشت * از يار دلا بسى ستم خواهى ديد * خوارى بسيار و لطف كم خواهى ديد