ذبيح الله صفا
816
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
قصيده و غزل را خوب مىساخت و به دو زبان پارسى و تازى شعر مىگفت و انشائى خوش و خطى خوب داشت . اما نوشتهاند كه مردى تندخو و بدزبان بود و هجو بسيار مىگفت . اسمعيل پاشا ديوان او را در سههزار بيت نوشته . ازوست : « 1 » از سر كوى تو آلودهء بهتان رفتم * عصمت آوردم و تر دامن عصيان رفتم بشب زلف تو جمعيت دلها خوش باد * كه ز كويت من آلوده پريشان رفتم من ز اقليم وفا آمده بودم چه عجب * اگر از خاطر فرخندهء ياران رفتم چشمهء خضر به خاك قدمم مىنازد * گرچه لبتشنهتر از چاه زنخدان رفتم از درت هر قدمى دامنى از گوهر اشك * بنثار در كيخسرو ايران رفتم راه مدح تو بشبگير خرد طى نشود * ورنه من رفتم و سرتاسر امكان رفتم آسمان داند و من دانم و انديشهء من * نه ببال و پر اين قافيهسنجان رفتم معجزم بنگر و بىگوشهء سحرم مشناس * با شريعت همه گر دست و گريبان رفتم جز بدرگاه تو در شش جهت آباد اميد * هر كجا رفتم مأيوس و پشيمان رفتم دامن جمله گرفتم باميد مددى * از فلان دست تهى جانب به همان رفتم در هفتاد و دو ملت زدم و از ره يأس * نااميد از مدد گبر و مسلمان رفتم عذر مىريخت بهر در كه شدم پندارى * كه بدريوزهء ناكامى و حرمان رفتم هم تو يادم كن كز خاطر بيگانه و خويش * تا به صد مرحله زآن جانب نسيان رفتم آبرو مىرود از دست خدا را مددى * كه من آلودهتر از دامن مستان رفتم در مديح تو همان طفل الفنشناسم * چون خرد گرچه دبستان بدبستان رفتم در ره مدح تو لبتشنهتر از باديهام * گرچه صد ره بسرچشمهء حيوان رفتم * اى دست معالى از تو عالى * دست تو هميشه باد زين دست در قلزم دولت تو گردون * هر دم باميدى افگند شست آنجا كه روارو تو آنجاست * پستست بلندى مكان پست
--> ( 1 ) معروفست كه اين قصيده را از زندان براى جلال الدين اكبر پادشاه فرستاد .