ذبيح الله صفا

811

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

لوحش الله ز سبك سير سمند تو كه هست * دودمان كسل از شوخى او مستأصل آن سبك‌سير كه چون گرم عنانش سازى * از ازل سوى ابد وز ابد آيد بازل قطره‌يى كش دم رفتن چكد از پيشانى * شبنم آساش نشيند گه رجعت بكفل گر سر خصم تو بندند به پايش گه نزع * تا قيامت به گلويش نرسد دست اجل * عشق كو تا خرد پراندازد * عود شوقى بمجمر اندازد درد را در دلم بپالايد * عافيت را ببستر اندازد مرغ جان را برد بباغ گلى * كه اگر پر زند پر اندازد صيد دل را كشد ببند كسى * كه اگر سر كشد سر اندازد آنكه از ناز و غمزه بر جانم * گه سنان گاه خنجر اندازد شاهدى كو كه يك نفس گوشى * بدل دردپرور اندازد هر شكستى كه از دلم بخرد * به دو زلف معنبر اندازد در شراب افگند دل گرمم * دوزخى را بكوثر اندازد خندهء جام جم بگرياند * گريهء شيشه خون براندازد نور خورشيد مىپرند شفق * بر سر خاك اغبر اندازد قهقههء شيشه طبل كوچ زند * هوش را خيمه بر سر اندازد كو مغنى كه اضطراب دلم * همه در نبض مزمر اندازد ؟ * تحفهء مرهم نگيرد سينهء افگار ما * سايهء گل برنتابد گوشهء دستار ما باعثى دارد رواج سبحه ، كو تزوير كو * تا ببندد صد گره در رشتهء زنار ما ما لب آلوده بهر توبه بگشاييم ليك * بانگ عصيان مىزند ناقوس استغفار ما آتش‌افروز تب عجزيم و كس هرگز نديد * جوش تبخال شفاعت بر لب زنهار ما مرحبا اى چاره آسان مىگشايى كار خلق * ناخنى بس تيز دارى ، رخنه‌يى در كار ما ! ساكن ميخانهء ما باش عرفى ز آنكه هست * چشمهء نور و صفا در سايهء ديوار ما * صد شكر كه بتخانهء انديشه خرابست * ناقوس و بتش در گرو بادهء نابست