ذبيح الله صفا
802
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
غزلى طرح كرد و اوحدى بليانى آن را جواب گفت « 1 » . عرفى ، خواه بر اثر آزردگى از آبلهرويى ، و خواه در جستوجوى نام و نان ، از شيراز بيرون رفت و قصد ديار هند كرد و از راه بندر جرون در سال 990 ه بدكن رسيد ولى در آنجا نماند و بشمال هندوستان ، بفتحپورسيگرى ، مقر جلال الدين اكبر پادشاه رفت ، ليكن در آن هنگام پادشاه متوجه كابل شده بود و در پايتخت بسر نمىبرد و عرفى ناگزير بر فيضى ، ملك الشعراء جلال الدين اكبر وارد شد و آن شاعر بزرگ او را بگرمى پذيرفت و اين دو چندگاهى با يكديگر مصاحبت داشتند تا آنكه فيضى او را نخست با حكيم مسيح الدين ابو الفتح گيلانى ، كه پيش ازين دربارهاش سخن گفتهام ، آشنا كرد و عرفى او را در قصيدهيى ستود و از آن پس تا پايان حيات آن مرد دانشمند و ادبدوست يعنى تا سال 997 از ستايش او دست بازنداشت . حكيم ابو الفتح هم بنوبهء خود او را با ميرزا عبد الرحيم خانخانان سپهسالار ادبپرور جلال الدين اكبر آشنا نمود و برآن داشت تا قصيدهيى در ستايش او بسرايد و او نيز چنين كرد و آن قصيدهء او بمطلع : زهى وفاى تو همسايهء پشيمانى * نگاه گرم تو تكليف نامسلمانى از قصيدههاى خوب و مشهور عرفيست و در همين قصيده است كه عرفى بشيرازى بودن خود چنين اشاره مىكند : ز بس كه لعل فشاندم بنزد اهل قياس * يكيست نسبت شيرازى و بدخشانى بعهد جلوهء حسن كلام من اندوخت * قبول شاهد نظم كمال نقصانى كنون كه يافت چو من سرمهساى در شيراز * خرد ز ديده كشد سرمهء صفاهانى اين قصيده را عرفى هنگامى سرود كه خانخانان در گجرات بسر مىبرد . پس قصيده بدرگاهش فرستاده و عرفى در جرگهء گروهى بزرگ از شاعران پارسىگوى كه پروردهء خوان احسان خانخانان بودند درآمد و در همان حال
--> ( 1 ) - تاريخ تذكرههاى فارسى ، احمد گلچين معانى ، ج 2 ، تهران 1350 ، ص 13 .